از مهمترین معضلات ساختاری در جامعه ایران مقوله فرار مغزهاست. فرار مغزها مصادف با ورود علوم جدید و دانشگاه جدید به ایران رقم خورد و اصولاً یک پدیده نوین محسوب میشود. از سوی دیگر جهانیشدن امر سرمایه که نمود آن را در آغاز بهکار الیگارشی بانکی از آغاز دوران پهلوی دوم بود باعث میشد تا ایران در نظم سرمایهداری جهانی ادغام شود. این فرآیند ادغام خود را در فرار سرمایه و نیروی تحصیلکرده از ایران به «متروپل» نشان میدهد. ادغام مالی به فرار سرمایه میرسد و ادغام آموزشی باعث میشود که نظام آموزشی در ایران در خدمت منافع متروپل باشد و در واقع دولت ایران با آموزش فعلی نیروی کار برای سرمایهداری جهانی تربیت میکند. مهمترین نمود آن هم سرفصلهای تدریس ریاضیات در ایران است که با وجود پایینبودن سطح فناوری در صنعت ایران، ریاضیات تا بالاترین سطوح در مدارس ایران تدریس میشود درحالی که در کشور آلمان با سطح فناوری صنعتی بسیار بالاتر، دانشآموزان چهار عمل اصلی را در دوره راهنمایی میآموزند.
پس گفتیم که پدیده فرار مغزها نسبت مستقیمی با ادغام ایران در سرمایهداری جهانی دارد. این پدیده در پهلوی دوم رشد بسیار زیادی پیدا کرد. تا جایی که «احسان نراقی» از بزرگان علم جامعهشناسی در ایران؛ پژوهشی را در باب فرار مغزها در ایران تهیه کرد. نراقی که در «وانی» یک دانشجوی تودهای بود همزمان با مبارزات پیرامون ملیشدن نفت با آیتالله کاشانی همسو شد و پس از سی تیر ۱۳۳۱ نیز با جریان سوم خلیل ملکی همسو گشت. پس از کودتای ۲۸ مرداد در اداره اصل چهارم ترومن مشغول بکار شده و در سال ۱۳۳۶ سازمان یونسکو را برای کار برگزید. مهمترین پژوهش وی در یونسکو در سال ۱۳۴۶ با موضوع «فرار مغزها» در جهان سوم انجام شد و از همین رو به معاونت یونسکو و ریاست بخش جوانان این سازمان رسید. ضمن اینکه از سالهای دهه ۱۳۴۰ وی رابطه خود با دربار را تقویت کرد و مشاور فرح دیبا شد.
معضل فرار مغزها از معضلات برجسته اجتماعی از دوره پهلوی دوم تاکنون است. اوجگرفتن آن نیز از سالهای ۱۳۵۵ و آغاز بحرانهای اقتصادی پایان عصر پهلوی و همزمان با پروار شدن «بورژوازی کمپرادور» در ایران است. این موج آنقدر شدید بود که حتی فرزندان کمسنوسال برخی از خانوادهها و حتی خوانندگان لسآنجلسی نیز از همان سالها به مهاجرت از ایران روی آوردند. حتی نخبگان پزشکی نیز از همان سالها شروع به مهاجرت کردند.
«یک ایرانی در آلمان کاری کرده که میتوان از آن بهعنوان یک معجزه نام برد. یک پزشک ایرانی در آلمان انگشت قطع شده یک کارگر چاپخانه شهر مرفله را دوباره به دست او وصل مرد. اما کاری که دکتر رحیم شعار انجام داد در کنار غروری که ایجاد کرده است تأسفی را هم باعث شده؛ تأسفی بهخاطر اینکه رحیم شعار به دلایلی که بر همه روشن است نتوانست در ایران باشد تمام حوادثی که در این چندساله بر ایران و ایرانی گذشته است علت آن میتواند باشد که دکتر شعار حالا با شناسنامه آلمانی زندگی کند و در آلمان تخصص و مهارتش را عرضه کند. اما قضیه انگشتهای قطع شده و دوباره پیوند خورده کارل هایتس یک کارگر چاپخانه در شهر کرفله است. او در روز ۲۲ اوت ۱۹۷۸ برابر با ۳۱ مرداد ۱۳۶۷ یعنی پیش از آنکه جنبش مردم ما اینهمه پرجوش شود در حین کار دستش زیر چرخ و دندههای ماشین میرود. (۱)» این یکی از نمونههای رشد فرار مغزها در دهه ۱۳۵۰ بود.
فرار مغزها در سالهای میانی دهه ۱۳۵۰ آنچنان شدید بود که در روزهای ابتدایی انقلاب در همان اسفند ۵۷، شاهد این هستیم که مطبوعات برآمده از فضای انقلاب مسئله فرار مغزها را میپردازند: «سیل خروشان مغزهای تحصیلکردهای که در جریان چندماه اخیر از جوانان مملکت ما بهسوی این سرزمین سرازیر شده است پرده از سوءاستفاده دیگر امپریالیسم بینالملل برمیدارد. بهسخن دیگر میتوان استنتاج کرد که بروکراسی کثیف و مخرب ناآگاه که خود ناشی از وابستگی سیستم به امپریالیسم و تربیت دولتمردان در کشورهای غربی و بالاتر از آن ترجمه و الگوگرفتن از مقررات اداری ایشان است. قیاس کنید؛ مثلاً قانون استخدام کشوری بهاصطلاح جدید ما را با مقررات مشابه کشورهای غربی توانسته است نقش خویش را در دلسرد کردن مغزهای تحصیلکرده از این مملکت و شرایط و کوچاندنشان به سرزمینهای غربی بهخوبی باز میکند. (۲)»
در چنین شرایطی پژوهش احسان نراقی در باب فرار مغزها اهمیت مییابد در واقع جریان احسان نراقی موسوم به حلقه «ماساچوستیها» که بومیگرایی را ترویج میکردند فراتر از دوگانه بروکراتهای غربگرا و حزب توده تعریف میشدند. جریان بومگرایی که از جلال آلاحمد شروع شد بهوسیله علی شریعتی در حسینیه ارشاد اجتماعی شد و سید حسین نصر و احسان نراقی در دفتر فرح دیبا آن را با حاکمیت سیاسی به اشتراک گذاشتند. ردپای چپ را در نقد بورژوازی کمپرادور بهوسیله نراقی میبینیم؛ جاییکه حتی خانوادههای طبقات بالا فرزندان خود را از سنین کم برای آموزش به کشورهای غربی میفرستند: «فرستادن کودکان کمسنوسال به خارج روزبهروز مسائل و مشکلات بیشتری را به وجود میآورد و مفاسد و رنجهای این کار روزبهروز بیشتر آشکار میشود کودکان و نوجوانان که هنوز شخصیت اصلی آنها تکوین نیافته به خارج میروند. آنها در آنجا غریب هستند و هم به علت دوری از محیط و جدایی از وطن وقتی به اینجا برگشتند در وطن خود نیز احساس غربت میکنند. این جوانها تا آخر از نظر روحی آدمهای معلولی هستند که در هیچکجا احساس خودی نمیکنند. در هر محیطی زود الفت نیکیاند ولی تلفن آنان ریشهای ندارد و سطحی است. امروز در ایران با نسلی رنبرپ هستیم که سالها پیش یعنی قبل از ۱۸-۱۹ سالگی به خارجرفتهاند و امروز پس از سالها اقامت در خارج به ایران برگشتهاند. درعینحال مهاجرت خانوادگی نیز جای تأسف دارد. کمحوصلگی یکی از عوامل این مهاجرت است. علت دیگر این است که ثروت شاید در مملکت ما نصیب آدمهایی شده که حقشان نبوده است این جماعت وقتی پول پیدا کردند به همه چیز پشتپا زدند و هیچگونه وظیفه اجتماعی و ملی برای خود قائل نشدند و بهسوی بهشت موعود از نظر خودشان رفتند... (۳)»
منابع:
معجزهگر را فراری دادند، مجله جوان، ۲۳/۱۰/ ۵۷
انقلاب ایران مشتی بر دهان امپریالیسم جهانخوار، مجله جوان، ۴/۱۲/۵۷
احسان نراقی، غربزدگی و سردرگمی (مصاحبه با پری اسکندری)، مجله ستاره سینما، شماره ۲۶۰، ۱۱/۹/۵۷، ص۱۵
نویسنده: سید نیما موسوی