اقلیما انصاری
عجله برای یک ملاقات مهم
آنقدر شتابزدهام که دسته کیفم گیر میکند به میلهِ در ورودی و به جای اینکه بروم جلو، به عقب برمیگردم. مغزم انگار قفل شده. میترسم دیر به قرار با خانم دکتر سپهری برسم که بسیار روی زمان حساس است. انگار حرکات شتابزده و بیاختیارم توجه نگهبان را جلب میکند که از میان آن همه آدمی که دارند وارد حیاط بزرگ دانشگاه میشوند، فقط جلوی من را میگیرد و میگوید: «خانم! شما دانشجویید؟»
کارم در آمده است؛ با اینهمه عجلهای که دارم حالا باید جواب این بزرگوار را هم بدهم. کارتم را در میآورم و میگویم: «من پژوهشگر اجتماعی هستم و با خانم دکتر سپهری قرار ملاقات دارم.» نگاهی به کارت و بعد به سرتاپایم میاندازد و با همان اخم پهنی که نمیدانم چرا روی صورتش است، به صورتم نگاه میکند و میگوید: «بفرمایید.» زیرلب غر میزنم؛ خب برادر من! بفرماییدگفتن که این همه اخم لازم ندارد!
سعی میکنم شتابم را کم کنم که دوباره خرابکاری نکنم و توجه کسی جلب نشود؛ دیگر خیالم راحت است که در محیطِ قرار هستم و هنوز فرصت هم دارم، پس قدم کُند میکنم و با اشتیاق به اطراف نگاه میکنم. چند سالی هست که از محیط دانشگاه فاصله گرفتهام و با دیدن این فضا، خاطرات دوران دانشجویی یادم میآید. ناگهان با برخورد شدید جسمی به سمت راست بدنم، از شدت درد، نفسم در سینه حبس میشود. سرم را میچرخانم و دختر جوانی را با بینی عملکرده، دندانهای لمینتشده، لباس و آرایش آنچنانی میبینم که مثل توپ شلیکشده به بدنم اصابت کرده است.
تعدادی دختر و پسر نزدیک ما ایستادهاند و دارند میخندند. به تیپ و ظاهر هیچکدامشان نمیخورد که دانشجو باشند! ولی متاسفانه هستند. چون خطاب به آن دختر میگویند: «پونه! کیفش رو بده بریم دیگه. کلاسمون دیر شد. استاد ترابی رو که میشناسی چه یزیدیه!» دختر کیف را به طرف یکی از پسرها پرت میکند و میگوید: «بیا! فقط بار آخرت باشهها...» پسر، کیف را روی هوا میگیرد و پوزخند شیطنتآمیزی میزند. بعد هم بدون معذرتخواهی از کنارم میگذرند. همچنان که جلوتر میروم بیشتر حس میکنم که به حیاط یک فشنشو وارد شدهام، نه حیاط دانشگاه.
جلوی در اتاق خانم دکتر رسیدهام. در میزنم و با اجازه ایشان وارد میشوم. خانم جوانی با لباسی تمیز و مرتب و در شان محیط علمی-فرهنگی و چهرهای بدون آرایش، امّا زیبا و دوستداشتنی پشت میز نشسته است. خودم را معرفی میکنم و ایشان با لبخند به طرفم میآیند.
مدل موی گوگوشی، نمونه الگوسازی سلبریتیها در دوره پهلوی
میپرسم: «خانم دکتر! چرا دانشگاه اینجوری شده؟! بیشتر شبیه سالن مُده تا دانشگاه.»
خانم دکتر سری تکان میدهد و میگوید: «متاسفانه هر روز هم داره بدتر میشه. وقتی الگوی نسلی، یه عده بازیگر داخلی و خارجی باشند، نباید بیشتر از این هم انتظار داشت. مسئولان فرهنگی خیلی در فرهنگسازی کوتاهی کردند و شکافهای این خلاء فرهنگی رو، غرب پر کرد و مهرههای انتقال هم معمولاً هنرمندان و افراد مشهور، یا به قول شما جوونها؛ سلبریتیها بوده و هستند. البته این چیز جدیدی هم نیست. امروز سر کلاس با بچهها دربارۀ گوگوش صحبت میکردیم، کسی که خودش حتّی توی زندگی شخصیش آدم موفقی نبوده و نتونسته حتّی اصلیترین نقش یک زن، یعنی مادری رو برای تنها فرزندش، کامبیز، درست ایفا بکنه؛ اما شده بود الگوی یک نسل. این تقلید تا اونجا پیش رفته بود که حتّی مدل موی گوگوش رو بدون اینکه بدونند پشت ماجرا چیه، تقلید میکردند.»
پوزخندی میزنم و میگویم: «مدل موی گوگوشی منظورتونه خانم دکتر؟! که خانمها موهاشون رو به سبک گوگوش خیلی کوتاه میکردن؟»

- بله دقیقاً... توی روزنامههای همون دوران نوشته شده که سر همین مدل موی گوگوشی بین یه زن و شوهر شکراب شده بود. یه مردی میره دادگاه و شکایت میکنه که چهارسال پیش که با همسرم ازدواج کردم، عاشقش نبودم. فقط از موهای بلند و بافتهاش خوشم اومده بود و این رو بارها بهش گفته بودم. مدتی گیر داده بود که موهاش رو مدل گوگوشی بزنه و من مخالفت میکردم، تا اینکه یه روز بدون رضایت من بلند شد رفت آرایشگاه و موهاش رو مدل گوگوشی زد. شب که اومدم خونه، دعوامون شد و حالا هم تصمیم گرفتیم از هم جدا بشیم. (1) ببین تقلید صرف و بدون فکر از مد، و مدگرایی کورکورانه تا چه حدّی میتونه مخرّب و دردسرساز باشه!»

- بله دقیقاً همینطوره. چیزی در حدّ فاجعه است، یه فاجعۀ فرهنگی.
- تازه اگه بدونی که این کوتاهکردن مو قضیهاش چی بوده! این قضیه حاصلِ یه درد فردی بود، که به یه مد اجتماعی تبدیل شد.
سلبریتیمحوری از پهلوی تا امروز
به لیوان چای که از فلاسک خودش برایم ریخته است اشاره میکند و میگوید: «سرد نشه عزیزم!» و بعد از چند ثانیه سکوت، ادامه میدهد: «گوگوش بعد از ازدواج با محمود قربانی، تمام درآمدش رو میداده بهش. بعد از مدتی از بدخلقیهاش و استثمارش به تنگ میاد و یکبار که میرن سفر خارجی، خُلقش تنگ میشه و موهاش رو با نمره چهار میزنه. یک ماه بعد که میاد ایران و با اون موها اجرا میکنه، همه تصوّر میکنن موهاش رو با آخرین مد اروپا زده و ازش تقلید میکنند.
واقعاً آدم میمونه بخنده یا گریه کنه که اینقدر یه عده چشم و گوشبسته میفتن دنبال سلبریتیها و مقلّدشون میشن! و همینها باعث میشن که این آدمها خودشون رو بهطور کاذب طور دیگهای باور کنند، و رفتارها و پوششهای عجیبوغریبشون برای بیشتر دیدهشدن نسبت به بقیه، حتّی از همکارانشون شدت بگیره و خب این دور تسلسل همچنان ادامه پیدا میکنه و جامعه رو دچار فروپاشی اعتقادی و فرهنگی میکنه. توی یه سایتی، برشی از یه نشریه قدیمی رو گذاشته بودند که نشون میداد حتّی همون زمان پهلوی هم که حالا خیلی چیزها برای خیلیها مهم نبود، یه عدّه دلِ خوشی از این سرمشق قراردادن سلبریتیها نداشتند؛ چون عوارض و عواقبش رو روی فرد و جامعه میدیدند.
از قول کسی نوشته بود، گوگوش در هر زمینه بدترین سرمشقها رو برای جوانان گذاشته. این خانم به نام هنرمند هر روز به یه رنگی در میومده. گاهی موهاش رو بلند میکرده و همه باهاش موهاشون رو بلند نگه میداشتن؛ چند روز بعد، هوس کوتاهکردن موها به سرش میزده، دوباره همه موها کوتاه میشده. ظاهرشدنش در تلویزیون هم مساوی بوده با بدبختشدن یه عدّه مرد، چون خانمها از روی لباسهاش که رنگ به رنگ عوض میشده، تقلید میکردن و کلّی خرج میذاشتن روی دست همسر یا پدرهاشون. حتّی به قول اون بنده خدا، همسر عوضشکردنش هم یه مد دردسرساز شده بود! (2)»

میگویم: «جای تاسفه واقعاً. یعنی اینهمه چشم و گوشبسته حرکتکردن دنبال یک خواننده یا بازیگر، طی چه فرایندی در رشد فرهنگ فردی یک انسان اتفاق میافته؟! حالا باز اگر آدمهایی مثل گوگوش توی زندگی فردیشون آدمهای موفقی بودن، شاید آدم اینقدر دلش نمیسوخت...»
- دقیقاً مشکل همینجاست. من مدتیه که دارم روی مد و مدگرایی کار میکنم و به چیزهایی رسیدم که واقعاً چراها و ای کاشهاشون داره اذیتم میکنه.»
- اتفاقاً دقیقاً برای همین امروز مزاحمتون شدم. هم جهت عرض ادب و آشنایی با شما و هم این که ازتون خواهش کنم برای پژوهشی که دارم درباره مد انجام میدم، بهم کمک کنید تا بتونم مسیر رو درست برم و از منابع معتبر هم استفده کنم که کارم مستند باشه.
خوشحالم از اینکه موافقت خانم دکتر را برای همکاری گرفتهام. تمام مسیر ساختمان دانشکده را تا جلوی در ورودی مثل ندیدبدیدها زُل میزنم به تیپهای عجیب و غریب دختران و پسرانی که از کنارم رد میشوند. کسی اصلاً متوجه هست که مد چقدر محدودکنندهاس؟! اکثراً آدمها ظاهر، تیپ و لباسهایشان شبیه همدیگر شده است. حتّی فرم گونه و بینی و... یعنی دیگر تنوع و متفاوت بودن برایشان مفهومی ندارد؛ فقط میخواهند شبیه فلان آدم که معروف است، بشوند.
منابع:
- ۱- سپید و سیاه 14/ شهریور /1352
- 2- زن روز 07/ اسفند /1355