محمدباقر ابراهیمی
هفته گذشته با دوستم محسن قرار گذاشتیم که ساعاتی را بیرون از شهر سپری کنیم. هنگام برگشت هر دو حس و حالی خوب داشتیم و انرژیِ مثبتی را ذخیره کرده بودیم تا هفته آینده را کم نیاوریم. پنجشنبهشب بود و خیابانها مثل همیشه پر ازدحام. محسن، مدام به گوشه و کنار خیابان نگاه میکرد و با حسرتی که از حرکات و سکناتش پیدا بود، زیر لب کلماتی مبهم را به زبان میآورد. موبایلم را کناری گذاشتم و گفتم: محسن؛ چیزی شده؟! با چشمانی خسته، نیمنگاهی به من انداخت و گفت: «آن جلو سمت راست را ببین. چرا باید اینهمه ماشین گوی سبقت را از هم بدزدند تا بتوانند دختری که کنار خیابان ایستاده یا مشغول پیادهروی است را سوار کنند؟ ما کی اینقدر کوچک و ذلیل شدیم؟ کجای راه را اشتباه رفتیم؟ چهل، پنجاهسال پیش اینطور بود؟ وقتی مردم را تشنه نگهدارند همین میشود، آنوقتها اینطور نبود.
محسن، مشغول صحبت بود که آهسته گوشیام را برداشتم و لابهلای فیشهایی که برای پایاننامهام جمع کرده بودم، صفحاتی از مجله «زن روز» که قبلاً مطالعه کرده بودم را آوردم و گفتم: «محسن جان! حالش را داری متنی از یک خانم که سال 56 برای مجله «زن روز» نوشته را برایت بخوانم؟» بیرمق نگاهم کرد و گفت: «بخوون!» شروع کردم به خواندن متن:
«تابستان، فصلی است که از بازشدن مدارس منتظر آن هستیم و وقتی شروع میشود، نمیدانیم چگونه باید آن را بگذرانیم. بهخصوص ما دخترها که هرجا برویم یک نوع مزاحمت برایمان تولید میکنند... اگر بخواهیم به کوهنوردی برویم و از هوای پاک کوهستان استفاده کنیم، چند تا آدم بیکار که به دنبال یارهای ثابت کوهستان هستند، از دامنه تا قله کوه ما را همراهی میکنند و در راههای صعبالعبور به اصرار میخواهند کمکمان کنند. از سینما و تئاتر که بهتر است حرفی نزنیم؛ چون اگر چند تا دخترخانم باهم به این اماکن بروند، کامپیوتر مغز آقاپسرها به آنها میگوید که اینها آمدهاند چند نفر را تور بزنند. بدین ترتیب فقط خانهنشینی برایمان باقی میماند.»

محسن پس از شنیدن آنچه برایش خواندم پرسید: «به نظرت خود نویسنده هم شخصاً چنین مزاحمتهایی را تجربه کرده بود؟ گفتم: بله؛ اتفاقاً کمی پایینتر اتفاقی که برای خودش و دوستش آرزو رقم خورده را بازگو میکند. شروع کردم به خواندن آن قسمت از متن:
«آن روز هم حوصلهام سررفته بود و بعد از چند روز خانهنشینی و کمک در کارهای خانه، تصمیم گرفتم به دیدن دوستم آرزو بروم... کنار خیابان به انتظار تاکسی ایستادم. اما این آدمهای مزاحم لحظهای مرا آسوده نمیگذاشتند و با زدن بوقهای ممتد و یا پایین و بالاکردن چراغهای اتومبیلشان با اصرار میخواستند مرا به مقصد برسانند!... از ماشینسواری صرفنظر کردم و راه خانه دوستم را پیاده پیمودم. او هم مثل من از بیکاری و نداشتن برنامهای مناسب حوصلهاش سررفته بود. به پیشنهاد او به پارک نزدیک منزلشان رفتیم که در ضمن صحبتکردن و قدمزدن از هوای آنجا نیز استفاده کنیم. در گوشهای از پارک روی یک نیمکت چوبی نشستیم و شروع به صحبت کردیم... در همین هنگام پشت درختهای پارک چهارچشم دیدیم که با کنجکاوی ما را نگاه میکردند. چند دقیقه بعد سر و کله دو تا از آن پسرهای هیپینما با انبوهی ریشوپشم و شلوارهایی از لی کهنه و رنگورو رفته پیدا شد و هر یک با روشنکردن سیگاری که مکمل پٌز عالی! آنها بود کنار ما روی نیمکت نشستند و شروع به شیرینزبانی کردند. من و آرزو دو پا داشتیم، با دو پای قرضی دیگر از آنجا فرار کردیم و در سمت دیگر پارک کنار حوض کوچکی نشستیم و من به صحبتهایم ادامه دادم که... بله... آرزو، چرا ما سه ماه وقت عزیزمان را بیهوده تلف کنیم و کنج خانه بنشینیم که ناگهان با صدای مهیبی هر دو از جا پریدیم و چند تا پسربچه لوسونُنُر را دیدیم که پشت سر ما ترقه در میکردند!
از نشستن در پارک صرفنظر کردیم و بهقصد خریدن بلال از آنجا بیرون آمدیم. هنگام ردشدن از خیابان بلای دیگری بر سرمان نازل شد؛ یعنی ماشینی که حامل چند تا پسر آنچنانی بود، با سرعتی سرسامآور از کنار ما گذشت و مقداری آب گلآلود را که در گودالی جمع شده بود نثار هیکل ما کرد! گریهام گرفته بود. دلم میخواست همان جا بنشینم و زار، زار گریه کنم.»



داشتم به انتهای متن مجله نزدیک میشدم که محسن رو کرد به من و گفت: «متوجه شدم، کافیه. مشکل اینه که از یه زمانی پوشش مناسب و فاصله شرعی رو به بهانه عبور از سنتها کنار گذاشتن؛ درحالی که برخی محدودیتها، باعث رهایی ما از آزارها میشن. گاهی باید یک سری قیدوبند وجود داشته باشه تا انسان بدون دلهره و با حس امنیت بیشتری زندگی کنه. من آزادی رو در گروِ یکسری حدّ و مرزهای انسانی و مشخص میبینم. آدمی زمانی آزاده که برای حریمهای دیگران حرمت قائل بشه.»
وقتی با مسئلهمند اطراف را نگاه کنیم، همیشه دنبال پیداکردن جواب برای پرسشهایمان هستیم؛ حتی اگر آخر هفته برای تفریح به دل جاده زده باشیم.
منبع:
- ۱- مجله زن روز، 23/مهر/1356