آشفتگی فرهنگی دوران پهلوی
بیشتر نقدها از وضعیت نابهنجار پهلوی، در زمان جمهوری اسلامی نوشته شده است؛ اما این نقدها به دوره پس از انقلاب اسلامی اختصاص ندارد. در دوره منتهی به انقلاب که فشار ساواک در هم شکسته شد قلمها برای نوشتن نقد به حرکت درآمد. اکنون یادداشتی منتشر میکنیم که پیش از انقلاب در ۱۶ بهمن 57 با عنوان «سلوکی با نابسامانی و مروری در اغتشاش فرهنگی» نوشته شده. این یادداشت به قلم «محسن زرگریان» در مجله فردوسی به چاپ رسیده است و از وضعیت بد فرهنگی جامعه گلایه میکند. این یادداشت چون در همان فضا نوشته شده اتمسفر دهه پنجاه را به تصویر میکشد.
زرگریان، در این یادداشت پس از تأکید بر لزوم توجه به فرهنگ و مسئولیت فردی آحاد جامعه، به رفتارهای نادرست فرهنگی در جامعه زمان خود میپردازد و موضوعاتی مانند احتکار، کمفروشی و گرانفروشی کالاها، دلالی کارمندان دولت از حوالههای دولتی خودرو پیکان، مدپرستی و چشموهمچشمی و فخرفروشی مردم، عدم اتحاد در کنشهای اجتماعی، خودباختگی فرهنگی و... را مورد نقد قرار میدهد. این یادداشت، اطلاعات دقیقی از فرهنگ موجود آن زمان را حکایت میکند و متن یادداشت که در ادامه مشاهده میکنید خود گویاتر از هر توضیح و تفصیل بیشتر دراین رابطه است.
آشفتگی در خرید نفت و کپسول گاز
«در حال حاضر شاید لازم به بازگویی نباشد که اوضاع جامعه ما از هر نظر، دچار دگرگونی شده است. در چنین شرایطی لازم میآید که به دلیل زندگی جمعی در یک جامعه، هرکس وابستگی و دلبستگی و پیوستگی خویش را با سایر آحاد مردم اجتماع خود حفظ کند که متأسفانه در مواردی - و اگر بدبینانهتر بررسی کنیم، در بسیاری موارد - خلاف این موضوع ثابت گردیده است.
به علت اعتصاب کارکنان صنعت نفت، تولید یا عرضه نفت به میزان سابق نیست و در این میان گروهی ابنالوقت فرصتطلب، فوراً به فروش پیتهای پلاستیکی نفت میپردازند. البته تا اینجای قضیه اشکالی ندارد؛ ولی اگر قرار باشد پیت نفت ۱۲۰ ریالی را به ۶۰۰ ریال و گاه بیشتر عرضه کنند در آن صورت بررسی قضیه شکل دیگری به خود خواهد گرفت. مردم در سرمای زمستان به نفت نیاز دارند و چون عرضه نفت کم است در آن صورت صف طولانی از نیازمندان به نفت مقابل جایگاههای فروش نفت تشکیل میشود و باز گروهی که فعلاً بیکارند نفت را به قیمت معمولی خریده و گاه به شش برابر قیمت به دیگران میفروشند.
همین قضیه در مورد بنزین نیز صادق است و طبیعی است که اتومبیلداران به بنزین نیاز دارند و اگر قرار باشد بنزین لیتری ۷۰ ریال یا بیشتر در بازار سیاه عرضه شود در آن صورت میبینیم که این پیوستگی که گفتیم از آن شکل ملّی و میهنی خود به طرز زشتی خارج میشود. شاید بتوان گفت که در دوران کمبود بنزین چند روزی از اتومبیل استفاده نشود؛ ولی برای پختن غذا که خواهناخواه نیاز به گاز هست. کپسولهای گاز گاه تا نصفه پر شده است و با چندین برابر قیمت توسط عدهای سودجو به فروش میرسد و هیچ یک از ما نیز نخواستهایم و یا حداقل نتوانستهایم کوچکترین اعتراضی داشته باشیم که این منفعتطلبی تا به کی و تا به کجا ادامه خواهد یافت؟
کافی است برای ما مردم مدپرست، موردی مد شود و آنوقت بیاوببین چه قشقرقی بپا میکنیم. از سالیان سال که به یاد داریم تا قند توسط محتکری احتکار میشد، ناگهان همه هوس نوشیدن چای شیرین میکردیم و تا پیاز کم میشد، فوراً به اولین چلوکبابی میرفتیم تا چلوکباب را به ضرب پیاز بخوریم و اگر پیاز بود که فبهاالمراد وگرنه گروهی از چلوکبابیون به عرضه ترب از نوع سیاهوسفید آن اکتفا میکردند و عواقب آن را نیز که میدانید.
مونتاژزدگی
بهمحض اینکه در ادارات دولتی اعلام میشد که پیکان کارمندی عرضه میشود، ناگهان کارمندان نسبتاً عزیز به تاخت طرف امور پرسنلی اداره خود رفته و معرفینامهای گرفته و بدو بدو طرف «ایران ناسیونال» و در صف عریض چندکیلومتری منتظر میشوند و پتو و چراغ خوراکپزی و والور با خود ببرند تا بلکه دری به تختهای بخورد و نوبت آنان بشود و پیکانکی تحویل بگیرند و به دلالهای اتومبیل با هفت، هشت هزار تومان اضافه بفروشند و به قول خودشان این پول را به «زخم» دیگری بزنند و حالا این زخم در کجا به وجود آمده است و برای ترمیم عمیق آن چند دههزار تومان لازم است، خدای داند عزوجل.
میبینیم که در یکزمان خاص ناگهان همه میخواهیم سوار اتومبیل شخصی شویم. گوئی فراموش کرده بودیم که تا چند وقت پیش سوار اتوبوس دوریالی واحد میشدیم و یا کنار خیابان سیاهی و سفیدی چشم از بین میرفت تا یک تاکسی میآمد و البته اگر راننده دلش راضی میشد و برایش صرف میکرد، بالاخره مسافر را به مقصد میرساند و صد البته چون پول خرد کمتر یافت میگردید بههرحال بقیه پولی که پرداخت میشد میرفت جزو همان کرایه!
بدینسان دیدیم که ناگهان قارقارکهای مونتاژشده وطنی سراسر کشور را فراگرفتند و آنچنان زیاد شدند که اتومبیلهای شخصی به حمل مسافر پرداختند. فلان کارمند صبح نیمساعت زودتر از خانهاش بیرون میآمد و سر راه اداره نیمساعت یا یکساعت کار میکرد و بعداً اگر موقعیت اداره برای فلنگبستن فراهم بود «حب جیم خوردن» و به خیابان رهسپارشدن و آنگاه میبینیم سیل بنیانکن پیکان مسافربر چون لشکر ایلغار مغول به چپ و راسترفتن و ویراژدادن مشغولند.
بعد هم شایعه و تبلیغ که دیگر تولید پیکان و استفاده رساندن به کارخانه «کرایسلر» کافی است و حالا تصمیم داریم پس از این به مونتاژ حلبی پارهها بهصورت «پژو» مشغول شویم و آنوقت نقل محافل بخر و بفروشهای پیکان سر مسئله حیاتی و حاد خرید پژو از نوع «ال» یا «جیال» دور میزند و همه در این اندیشه که چند بخریم و چند بفروشیم تا صدنار سه شاهی استفاده ببریم و سپس اوراقچیهای میدان شوش و انواع و اقسام تعمیرگاههای شماره فلان و فلان مجاز قد علم میکنند و مجدداً همه مسائل فراموش میشود و در پی آن بازار خریدوفروش و تجمع واسطههای بنگاههای معاملات اتومبیل گرم میشود و بعد ناگهان بهواسطه مونتاژ «پژو» همه در اندیشه یادگیری زبان فرانسه فرو میشوند.
فخرفروشی زبانآموزان
به یاد داریم که چگونه مثل علف هرز کلاسهای آموزش زبان انگلیسی در گوشهوکنار این شهر یا این کشور از زمین خدا سر برآورد. همه میخواستند زبان انگلیسی بیاموزند بیآنکه حتی بلد باشند یک جمله صحیح فارسی ادا کنند. در اینجا یادگیری زبان نه فقط نفی نمیشود؛ بلکه تأیید نیز میگردد؛ ولی هنگامی که فرد یا افرادی هنوز نمیداند و نمیدانند که گذشته فرهنگی و ادبی کشورِ خودش چگونه بوده است، چهسان به خود اجازه بدهد که به یادگیری زبان انگلیسی بپردازد. در این باب سوءتعبیر نشود مقصود نگارنده آن نیست که در بدو امر از آثار «ابوسلیک گرکانی و فیروز مشرقی وابوشکور بلخی» شروع کنند. بدانند که «آهو در دشت چگونه دوزا یاروزا؟» تا برسند به آثار نیما و شعرا و نویسندگان پس از وی بلکه حداقل چند سطر یا چند صفحه از آثار ادبی ادبا و شعرا و نویسندگان فارسیزبان بخوانند و سپس با داشتن این حداقل زمینة ادبی در پی خواندن آثار «شکسپیر و لرد بایرون» برآیند. یادگیری زبان انگلیسی اگر حداقل برای ادامه تحصیلات در خارج از کشور بهکار نیاید برای گروهی وسیلهای برای تفاخر بود که کلاسورهای کلاسهای زبان را طوری در دست گیرند که جلد زرکوب آن دقیقاً برابر دیدگان روندگان و آیندگان قرار گیرد.
چنین فخرفروشی جز آنکه از فرهنگ تهی و متزلزل اینگونه افراد نشانی دهد حاصل دیگری در برندارد. امید است برای زبانآموزان واقعی و راستین چنین توهمی پیش نیاید که خدای ناخواسته طی این سطور نگارنده قضاوتی ناصحیح ابراز میدارد. خوشبختانه بههیچوجه چنین قصدی در بین نیست و حتی اگر هم به فرض محال چنین باشد، ابتدابهساکن از جانب همین کمترین اینگونه طرز فکر مورد نفی و رد قرار خواهد گرفت؛ ولی باید واقعیتها را چنانکه هست قبول داشت.
معلوم نیست یادگیری زبان برای جوانان ما به چهکار میآید؟ جز آنکه معتقد شویم که متأسفانه روش آموزشی ما در دبیرستانها ناصحیح بوده و ناگهان مد رایج برای همگان در یک گروه سنی خاص یادگیری زبان انگلیسی میشود. هر کجا که برای تقاضای شغل میرفتی زبان انگلیسی میخواستند و نمیدانم مگر مادر کارهای روزمره خود چقدر با خارجیها سروکار داشتیم که الزاماً همه ملزم به یادگیری زبان انگلیسی باشیم؟
طبیعی است وقتی به خارج از کشور میرویم باید به زبان مردم آنجا صحبت کنیم؛ ولی اگر یک خارجی به ایران بیاید چرا نباید برای گذران زندگی خویش و رابطهای که با مردم برقرار میسازد، زبان فارسی بیاموزد؟ زیرا بههرحال در این کشور زندگی میکند و هیچ عقل سلیمی حکم نمیکند که ٣٦ میلیون یا بیشتر زبان مادری فارسی خود را فراموش کنند و همگان انگلیسی صحبت کرده که مبادا به روحیه لطیف و نازکنارنجی خارجیون این مسئله لطمه وارد سازد.
وقتی فرهنگ سینمارفتن نداشتیم!
همه ما به یاد داریم هنگامیکه سینماها باز بود و گاهی اوقات فیلم ارزشمندی به معرض نمایش گزارده میشد. با چه اشتیاقی به دیدن فیلم میرفتیم و گرچه خیلی مالاندیش بودیم و چندساعت زودتر برای ابتیاع بلیت پشت صف منتظر میبودیم. بااینحال چندنفری موفق به خرید بلیت از گیشه میشدند و سپس با جمله کذائی کلیه بلیطهای این سانس فروخته شده است، روبرو میشدیم و آنوقت سروکله واسطهها یا دلالان فیلم آشکار میشد که بلیت ٦٠ ریالی تا ۳۰۰ ریال - بیانصافها - هم میفروختند و در آنجا نه خبری از کنترل نه مبصر و نه ناظم بود و انگاری همه آب شده و به زمین رفتهاند و در عوض کسانی که داخل صف بودند پیوسته مورد لعن و نفرین و اهانت و احیاناً ضرب و شتم حضرات مأموران قرار میگرفتند که چرا دوتائی ایستادهاید و چرا حرف میزنید و چرا نظم صف را رعایت نمیکنید؟
گاهی هم که مثل خیلی میخواستیم زرنگی کنیم و از چند روز قبل بلیت رزرو نماییم باز تابلوی کذائیتری برابرمان خودنمایی میکرد که بلیت کلیه سانسها تا یک هفته دیگر رزرو شده است و جالب آنکه این تابلو کماکان بالای در سینما خودنمایی میکرد و گاه میشد که ۱۵ روز از تاریخ نصب تابلو گذشته و هنوز این هفته پرمخاطره به پایان نرسیده است، بعد هم با هر دردسری بود داخل سالن میشدیم و سینماهای دوران کودکی برایمان تداعی میگردید که هر کس با پاکتی تخمه صدای جرقوجروق یا تقوتوق - بالاخره پس از این سنوسال نفهمیدم که صدای شکستن تخمه چگونه صدایی است - فضای سالن را آکنده از اینگونه اصوات ناخوشایند میکرد و گاه پوست تخمه با هدفگیری دقیق قبلی پشت گردن اصابت مینمود و از ردیف اول بالکن هم باران پوست تخمه یا پوست پسته را به پایین سرازیر میکردند و هنگام راهرفتن از راهروهای سینما نیز صدای اعصاببرانداز خردشدن پوست تخمهها زیر پا حکایتی دیگر را سر میداد. حالا متلکها و شیشکیها و مزهپرانیها و تفسیرهای لحظهای تماشاگران و متعاقب آن صدای غشغش ریسهرفتن دیگران که حاکی از واکنش آنی آنان برابر این محرک بود خود اوضاعواحوال دیگری دارد.
به رخکشیدن بهره هوشی
در طول چندسالی - همین ده دوازده سال اخیر را عرض میکنم - شبه هنرمندان نرینه و مادینهای در تمام زمینهها بهخصوص موسیقی و سینما، بتهای پوشالی این ملت شدند. اینان آنچنان تند رفتند و بعضی از مطبوعات و رنگیننامههای هفتگی نیز چنان لیلی به لالای این گروه گذاشتند که با اولین جرقه تماماً خاکستر شدند و از آنان که ذغالی باقیمانده بود در تنور نانهای لالهزار فنا گردیدند و گویا عده دیگری نیز که آخرین امید پول درآوردن را در این اماکن یافتند امید خود را پس از آتشزدن سینماها و تئاترها تبدیل به یأس یافتند.
این از خود بیخبری و ناآگاهی از خویش باعث شد که در عین متجدد بودن - البته ظاهراً - بااینحال باطناً هنوز پیرو کلثوم ننه باشیم. چه خانمهای شیک و آلامدی که برای فال قهوه و ورق پیش مادام فلان و موسیو بهمان رفتند. در این میان دیگر مد رایج کلینیک روانشناسان شده بود که روزی در کلاس استاد ما دکتر سیروس عظیمی در تأیید عرایض این کمترین تعریف میکرد که:
«در یکی از برنامههای تلویزیونی بنابه مقتضای بحث صحبت از بهره هوشی در مورد کودکان شد اینکه تا چه حد باهوش یا کمهوش هستند و البته متخصص با در اختیار داشتن آزمونهای ویژه این کار میتواند حد بهره هوشی یا آیکیو را به دست آورد و البته چشمتان روز بد نبیند که از فردای آن روز در کلینیک بنده پر شده بود از خانمهای شیکوپیک که هر کدام دست پسربچه یا دختربچهای را گرفته که آقای دکتر قربونتون لطفاً آیکیو بچه منو تعیین کنید.»
و سپس دکتر عظیمی اضافه کرد که گوئی تمام مسائل لاینحل این طبقه یا گروه حل شده و تنها باقی است که بدانند بهره هوشی فرزند پری خانم مثلاً یک یا دو انحراف معیار از بهره هوشی پسر اقدس خانم کمتر یا بیشتر است. این نیز به نوبه خود نوعی مدپرستی رایج شد که وسیلهای برای تفاخر عزتالزمانها و اشرفالساداتها باشد تا در نشستها و بزمهای شبانه و احتمالاً پای میز قمار میتوانند به رخ یکدیگر بکشند که: «آره خواهر آیکیوی کیومرثم صد و پونزدس، مال دخیجون چنده؟» و جملههایی نظیر این که فراموش کرده بودیم اصولاً هوش به چهکار میآید و مورداستفاده و کاربرد آن را از یاد برده و صرفاً در این اندیشه که حد آن چقدر است.
...با چنین گذشتهای که طی این چند سال دستبهگریبان حالا موقع بسیار مناسبی است که به خود آییم ...بیجهت و با جهت گول کسی را نخوریم و ظاهرسازیها و زرقوبرق و من بمیرم تو بمیری ما را فریب ندهد. مانند گوسفند نباشیم که بیاختیار به دنبال بز گله حرکت کنیم. به مرجعی که به خود مهر و انگ روشنفکری زده است بیجهت اقبال نشان ندهیم - مراکزی را که محل تجمع گروهی اهل منقل قلنبهسلنبهگو است، برای خود قبله آمال و کعبه آرزوها نپنداریم و درصورتیکه موردی را مطابق ذوق و سلیقه خود نیافتیم آنچنان جرئت داشته باشیم که با آن مخالفت کرده و یا حداقل مخالفت خود را کلامی ابراز داریم.
حداکثر آنکه اشتباه ما را تذکر میدهند که فبها در این باب متوجه میشویم که راهمان و فکرمان و تلقیمان در این باب اشتباه بوده است. بیایید همه با هم دستبهدست یکدیگر داده و بهراستی با فاسد و فساد مبارزه کنیم. در این اندیشه نباشیم که فاسد فلان مختلس یا رشوه گیرنده اداری است. مگر نه اینکه در همین صف کذایی پیتبدستانِ مشتاق نفت به قول خودشان پارتیبازی میکنند و دهها پیت را یواشکی از گوشه درِ نفتفروشی رد میکنند و بعد هم فلنگ را میبندند. مگر فساد در این نیست که فلان کارمند اداری با هزار اهنوتلپ و فکل و کراوات که نمیخواهد پاسخ یک مراجعهکننده کار اداری را بدهد میرود و پیکانی میخرد و با چند هزار تومان استفاده میفروشد و بعد هم خریدار یا بههرحال صاحب اتومبیل به حمل مسافر در سطح شهر میپردازد.»


