سید نیما موسوی
ریشه معضل «فرار مغزها»
از مهمترین معضلات ساختاری در جامعه ایران مقوله فرار مغزهاست. فرار مغزها مصادف با ورود علوم جدید و دانشگاه جدید به ایران رقم خورد و اصولاً یک پدیده نوین محسوب میشود. این پدیده در پهلوی دوم رشد بسیار زیادی پیدا کرد؛ تا جایی که «احسان نراقی» از بزرگان علم جامعهشناسی در ایران، پژوهشی را در باب «فرار مغزها» تهیه کرد. نراقی که در «وانی» یک دانشجوی تودهای بود، همزمان با مبارزات پیرامون ملیشدن نفت با آیتالله کاشانی همسو شد و پس از سی تیر ۱۳۳۱ نیز با جریان سوم خلیل ملکی همراه گشت. پس از کودتای ۲۸ مرداد در اداره اصل چهارم ترومن مشغول بکار شده و در سال ۱۳۳۶ سازمان یونسکو را برای کار برگزید. مهمترین پژوهش وی در یونسکو در سال ۱۳۴۶ با موضوع «فرار مغزها» در جهان سوم انجام شد و از همین رو به معاونت یونسکو و ریاست بخش جوانان این سازمان رسید. ضمن اینکه از سالهای دهۀ ۱۳۴۰ وی رابطه خود با دربار را تقویت کرد و مشاور «فرح دیبا» شد.
معضل فرار مغزها از معضلات برجسته اجتماعی از دوره پهلوی دوم تاکنون است. اوجگرفتن آن نیز از سالهای ۱۳۵۵ و آغاز بحرانهای اقتصادی پایان عصر پهلوی و همزمان با پروارشدن «بورژوازی کمپرادور» در ایران است. این موج آنقدر شدید بود که حتی فرزندان کمسنوسال برخی از خانوادهها و حتی خوانندگان لسآنجلسی نیز از همان سالها به مهاجرت از ایران روی آوردند. حتی نخبگان پزشکی نیز از همان سالها شروع به مهاجرت کردند.
شگفتیسازی پزشک ایرانی در آلمان
یکی از نمودهای این معضل در مطبوعات گزارشی است در سال 57 از یک پزشک نخبه ایرانی در آلمان که توانسته انگشت قطعشده را پیوند بزند. این توانایی خارقالعاده، نویسنده مجله جوان را چنین به شگفتی وا میدارد:
«یک ایرانی در آلمان کاری کرده که میتوان از آن بهعنوان یک معجزه نام برد. یک پزشک ایرانی در آلمان انگشت قطعشده یک کارگر چاپخانه شهر مرفله را دوباره به دست او وصل کرد. اما کاری که «دکتر رحیم شعار» انجام داد در کنار غروری که ایجاد کرده است، تأسفی را هم باعث شده؛ تأسفی بهخاطر اینکه رحیم شعار به دلایلی که بر همه روشن است، نتوانست در ایران باشد. تمام حوادثی که در این چندساله بر ایران و ایرانی گذشته است، علت آن میتواند این باشد که دکتر شعار حالا با شناسنامه آلمانی زندگی کند و در آلمان تخصّص و مهارتش را عرضه کند.
اما قضیه انگشتهای قطع شده و دوباره پیوندخوردهِ کارلهایتس، یک کارگر چاپخانه در شهر کرفله است. او در روز ۲۲ اوت ۱۹۷۸ برابر با ۳۱ مرداد ۱۳5۷ یعنی پیش از آنکه جنبش مردم ما اینهمه پرجوش شود در حین کار دستش زیر چرخودندههای ماشین میرود. (۱)»

معضل فرار مغزها، تیتر روزنامههای دهه پنجاه
مسئله فرار مغزها در سالهای میانی دهه ۱۳۵۰ آنچنان بغرنج بود که در روزهای ابتدایی انقلاب در همان اسفند ۵۷، شاهد هستیم که مطبوعات برآمده از فضای انقلاب مسئله فرار مغزها را همردیف موضوعات مهم و اصلی جامعه میپردازند:
«سیل خروشان مغزهای تحصیلکردهای که در جریان چندماه اخیر، بهسوی این سرزمین سرازیر شده است، پرده از سوء استفاده دیگر امپریالیسم بینالملل برمیدارد. بهسخن دیگر میتوان استنتاج کرد که بروکراسی کثیف و مخرب ناآگاه، خود ناشی از وابستگی سیستم به امپریالیسم و تربیت دولتمردان در کشورهای غربی و بالاتر از آن ترجمه و الگوگرفتن از مقررات اداری ایشان است. قیاس کنید مثلاً قانون استخدام کشور بهاصطلاح جدید ما، با مقررات مشابه کشورهای غربی توانسته است نقش خویش را در دلسردکردن مغزهای تحصیلکرده از این مملکت و شرایط و کوچاندنشان به سرزمینهای غربی بهخوبی باز میکند. (۲)»

در چنین شرایطی پژوهش احسان نراقی در باب فرار مغزها اهمیت مییابد. در واقع جریان احسان نراقی موسوم به حلقه «ماساچوستیها» که بومیگرایی را ترویج میکردند، فراتر از دوگانه بروکراتهای غربگرا و حزب توده تعریف میشدند. جریان بومگرایی که از جلال آلاحمد شروع شد بهوسیله علی شریعتی در حسینیه ارشاد اجتماعی شد و سید حسین نصر و احسان نراقی در دفتر فرح دیبا آن را با حاکمیت سیاسی به اشتراک گذاشتند.
ردپای چپ را در نقد بورژوازی کمپرادور بهوسیله نراقی میبینیم؛ جاییکه حتی خانوادههای طبقات بالا فرزندان خود را از سنین کم برای آموزش به کشورهای غربی میفرستند: «فرستادن کودکان کمسنوسال به خارج روزبهروز مسائل و مشکلات بیشتری را به وجود میآورد و مفاسد و رنجهای این کار روزبهروز بیشتر آشکار میشود. کودکان و نوجوانان که هنوز شخصیت اصلی آنها تکوین نیافته به خارج میروند.
مهاجرین، از نظر روحی معلولند!
آنها در آنجا غریب هستند و هم به علت دوری از محیط و جدایی از وطن وقتی به اینجا برگشتند در وطن خود نیز احساس غربت میکنند. این جوانها تا آخر از نظر روحی آدمهای معلولی هستند که در هیچکجا احساس خودی نمیکنند. در هر محیطی زود الفت نیکیاند، ولی تلفن آنان ریشهای ندارد و سطحی است.
امروز در ایران با نسلی رنبرپ هستیم که سالها پیش یعنی قبل از ۱۸-۱۹ سالگی به خارجرفتهاند و امروز پس از سالها اقامت در خارج به ایران برگشتهاند. درعینحال مهاجرت خانوادگی نیز جای تأسف دارد. کمحوصلگی یکی از عوامل این مهاجرت است. علت دیگر این است که ثروت شاید در مملکت ما نصیب آدمهایی شده که حقشان نبوده است این جماعت وقتی پول پیدا کردند به همه چیز پشتپا زدند و هیچگونه وظیفه اجتماعی و ملی برای خود قائل نشدند و بهسوی بهشت موعود از نظر خودشان رفتند... (۳)»

ضرورت بازگشت به الگوی روستا
در اردیبهشت سال ۱۳۵۷ نراقی در مصاحبه با پرستو کیا در مجله «تماشا» از این طبقه تازهتأسیس تکنوکرات انتقاد میکند: «من در آنجا از برگشت به الگوی روستا صحبت کردهام. منظورم از این برگشت به الگوی روستا توجه دوباره است به یک سلسله مهارتهای اجتماعی که در زندگی وجود دارد. قصد من توجه به همان روابط ساده و خودمانی که در دِه هست، میباشد. همان دموکراسی طبیعی و بیشیلهوپیله و قابلقبول عامه و همان روح همبستگی و تعاون که همیشه در زندگی روستا بوده است.
طبقه نوظهور تکنوکراتها
تکنوکراتها، مظهر طرز برداشت غربی و بهخصوصی هستند. آنان عقیده دارند که اخلاق را نباید در کارهای اداری و اقتصادی دخالت داد؛ دید آنها کاملاً اقتصادی است... سابقاً در فرهنگ ما و اعتقادات ما حلال و حرام در کار بود و به همین دلیل ناگهان و بدون علت نمیشد یکشبه پولدار شد. از گرفتاریهای دیگر تکنوکراتها این است که میگویند هر آنچه اقتصادی نیست، قابلمحاسبه هم نیست. آنها خواستند انگیزههای سیاسی را از زندگی مردم حذف کنند. درصورتیکه میل و خواست افراد هم عاملی است. (۴)»
احسان نراقی سه ماه مانده به پیروزی انقلاب در مصاحبه با «اطلاعات بانوان» ضمن اینکه طبقه نوظهور تکنوکرات را نقد میکند به معضلی اشاره میکند که در آن سالها مد شده بود و آن فرستادن بچههای کمسن برای تحصیل در کشورهای اروپایی است. «اینکه گروهی وجود نقیضههایی در سیستم آموزشی کشور را بهانه قرار میدهند تا فرزندانشان را برای تحصیل به خارج بفرستند ادعای نامناسبی است.
این خانوادهها بهوجودآورنده طبقهای شدند که بسیاری از ناراحتیها و گرفتاریهای اجتماعی و سیاسی امروز ما را نیز موجب شدهاند. طبقه لوس و نُنری که خیال میکرد تمام مملکت ایران باید زحمت بکشند و تمام منابع نفتی ایران باید بهکار بیفتد تا اینکه این چندهزار نفر بتوانند در ناز و نعمت زندگی کنند؛ خانه شخصی در کالیفرنیا خریداری نمایند. تعطیلات خود را در جنوب فرانسه بگذرانند؛ بچههایشان در فلان مدرسه انگلیسی درس بخوانند و پرستار انگلیسی برای فرزندان که در ایران دارند. استخدام نمایند تا بتوانند زبان انگلیسی را مثل زباناصلی و مادری صحبت کنند و بالاخره جای «بابا»، آنها را «ددی» خطاب نمایند. یکی از موجبات فسادی که ما در حال حاضر از آن مینالیم و اخیراً وزیر دادگستری نیز به آن اشاره نمود. توسط یک گروه آسودهطلب ایجاد شده است؛ ظاهراً به نام ترقّی و پیشرفت و مقابله با کشورهای بزرگ تمام مسائل زندگی ما را دگرگون نمود و کلیه ارزشهای ملی، فرهنگی و قومی ما را نادیده گرفتند. (۵)»
بومگرایی نوعی چپ ضعیف شده بود که مقابلش فراماسونرها و تکنوکراتها بهعنوان سیاستگذار و هیئت اجرایی توسعه آمرانه و در کنار آن حزب توده خود را تعریف میکرد (۶). بومگرایی نراقی سالهای پایانی عمر خود را در پیوند با نظریه گفتگوی تمدنهای خاتمی ظهور و بروز مییافت؛ جایی که وی تأکید داشت که هیچگاه غربستیز نبوده است؛ بنابراین طبق همین ایده از جایزه صلح نوبل «شیرین عبادی» دفاع کرد و محمد خاتمی را به دلیل عدم توجه و اهتمام به جایزه نوبل شیرین عبادی مورد انتقاد قرارداد: «وقتی پاپ با این که شخصی او جزو کاندیدای این جایزه بوده است، بلافاصله پس از انتشار خبر خرسندیاش را از اینکه جایزه صلح نوبل نصیب یک زن مسلمان شده است، ابراز میکند یا کوفیعنان آن را انگیزهای برای فعالیت تمام زنان جهان برای تحصیل حقوقشان میانگارد؛ بیالتفاتی شما (خاتمی) برای دوستان و هوادارانتان موجب دلشکستگی و نوعی ستمی دانسته میشود که شما بر خود داشتهاید (۷)».
شاید آخرین سالهای حیات وی مربوط به مصاحبهها و یادداشتهای وی در نشریاتی همچون مهرنامه در پایان دهۀ ۱۳۸۰ و ۱۳۹۰ بود. نشریهای که پل نظری رابطۀ با غرب را مطرح مینمود و نراقی با زدودن عنوان «غربستیزی» از خود سعی داشت تا یک برچسب لیبرال را از خود عرضه کند.
منابع:
- 1. معجزهگر را فراری دادند، مجله جوان، ۲۳/دی/ ۵۷
- 2. انقلاب ایران مشتی بر دهان امپریالیسم جهانخوار، مجله جوان، ۴/۱۲/۵۷
- 3. احسان نراقی، غربزدگی و سردرگمی (مصاحبه با پری اسکندری)، مجله ستاره سینما، شماره ۲۶۰، ۱۱/آذر/۵۷، ص۱۵
- 4. احسان نراقی، در نکوهش تکنوکراتها (مصاحبه با پرستو کیا)، مجله تماشا، 9/اردیبهشت/57، ص۹۲
- 5. احسان نراقی، فرستادن بچههای کوچک به خارج دیوانگی است، اطلاعات بانوان، 10/آبان/57، ص ۸-۹
- 6. احسان نراقی، رؤیای شیفتگان، تهران، نشر ثالث، ۱۳۹۰، ص۲۸۰-۲۸۱
- 7. احسان نراقی، آزادی، تهران، نشر افکار، ۱۳۸۳، ص۱۳۴