جعفر علیخانی
اعترافی برآمده از یک ژِن سیاسی
«جنگ آمریکا و اسرائیل برای ما یک عامل نجاتبخش است و نه یک تعرض جنگی! چکمه نیروهای خارجی باید به خاک ایران برسد!».
این جمله، برای هر ایرانی تکاندهنده و غیرقابل پذیرش است. چه برسد به اینکه گوینده، خود یک ایرانی باشد. این سخن، لغزش کلامی گوینده نیست؛ بلکه انعکاسی صادقانه از ژِن سیاسیِ خاندانی است که بقای قدرت خود را همیشه در پیوند با قدرتهای خارجی جستجو کرده است.
شهریور ۱۳۲۰؛ وقتی صاحبخانه در خانه خود تماشاگر شد
برای ریشهیابی این تمنایِ اشغال، باید به شهریور ۱۳۲۰ بازگشت. آن روزها که ایران، با وجود اعلام بیطرفی، مورد هجوم متفقین قرار گرفت و رضاشاه پهلوی، پس از سالها حکمرانیِ مستبدانه، در برابر تهاجم بیگانگان شاهد فروپاشی سریع ارتشی بود که به آن مینازید. ارتش نوین که قرار بود دژ مستحکمی برای حفظ استقلال باشد، در چند روز از هم پاشید و کشور در عمل اشغال شد.
تحقیر ملی اما فقط به اشغال نظامی ختم نشد. کنفرانس تهران در سال ۱۳۲۲، نماد عینی این حقارت سیاسی بود. سران متفقین (چرچیل، استالین و روزولت) بدون حضور و حتی اطلاع شاه ایران در تهران جلسه تشکیل دادند تا درباره آینده جهان تصمیم بگیرند. این واقعه، بنبست تفکری را نشان میدهد که معتقد است امنیت و حاکمیت ملی، کالاهایی است که میتوان آن را خرید. در منطق حکمرانی این خاندان، از همان ابتدا حفظ قدرت شخصی بر حفظ کشور تقدم داشت. (1) به همین خاطر ابتدای یادداشت نوشته شد جمله آغازین، انعکاسی از ژن سیاسی خاندان پهلوی است.
۲۸ مرداد؛ شاهدی بر وابستگی پهلوی دوم
تداوم این نگاه در دوران پهلوی دوم، خود را در ماجرای «کودتای ۲۸ مرداد» نشان داد. آنجا که نهضت ملیشدن صنعت نفت، تهدیدی علیه منافعِ قدرتهای غربی تلقی شد و محمدرضا پهلوی، علیرغم میل مردم، با دخالت مستقیم بیگانگان و دلارهای سازمانهای اطلاعاتی خارجی، به قدرت برگشت.
در آن روز، علاوه بر دولت قانونی، امید به استقلال واقعی هدف قرار گرفت. از همینجا است که هربار سخن از تکیه به نیروی خارجی به میان میآید، سایه ۲۸ مرداد بر حافظه تاریخی ایرانیان سنگینی میکند. این جریان نشان داد که اگر قدرتی بر پایه اراده مردم نباشد، ناگزیر است برای بقای خود، استقلال کشور را در پیشگاه بیگانگان قربانی کند. کسی که امروز چکمه بیگانه را نجاتبخش مینامد، در بهترین حالت کشور را به عاقبت شهریور بیست دچار خواهد کرد. (2)
کاپیتولاسیون و تحقیر قضایی مردم
آنچه امروز رضا پهلوی با خونسردی بر زبان میآورد، ریشه در سندی به نام کاپیتولاسیون دارد؛ امتیازی ننگین که به موجب آن، مستشار و سرباز آمریکایی در خاک ایران از شمولِ قوانین ایران خارج بود. این مصونیت قضایی هم حاکمیت ملی را زیر پا گذاشت و هم حس برابری و کرامت ایرانی را جریحهدار کرد.
در آن دوره، مستشاران نظامی آمریکا چنان نفوذی در شریانهای حیاتی حاکمیت داشتند که تصمیمگیرِ نهایی در بسیاری از امور، واشنگتن بود. این وابستگی تا آنجا پیش رفت که حتی ارتش ایران به آزمایشگاهی برای تسلیحات غربی تبدیل شد. کشتار خونین جمعه سیاه در ۱۷ شهریور ۵۷ نیز نمادِ همین ساختار استبدادی و وابسته است. نظامی که بقای خود را در سرکوب میدید و ساختار امنیتیاش توسط مستشاران بیگانه هدایت میشد، ترجیح داد خون جوانان وطن را در میدان ژاله به زمین بریزد تا اینکه دمی با ارادهی ملت کنار بیاید. این خشونت، نشانه بارزِ بیگانگیِ یک حاکمیت با ملتِ خویش است؛ حکومتی که برای حفظ بقا، لوله تفنگش به سمت مردم و نگاهش به سمت دستِ یاریِ بیگانه بود. (3)
وقتی خاک «ناموس» حاکمیت نبود!
زخم دیگری که در کنار وابستگیهای سیاسی، بر پیکر این سرزمین وارد شد، پروندههای ایرانفروشی در دوران این خاندان برای خوشآمد بیگانگان است. برخلاف شعارهای ملیگرایانه، تاریخ گواهی میدهد که در منطق این جریان، خاک نه ناموس ملت، بلکه یک طرفِ معامله برای تثبیت قدرت بوده است.
1. تراژدی بحرین: در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۴۹، مجلس شورای ملی تحت فشار دربار به جدایی استان چهاردهم ایران رأی داد.
شاه در توجیهی تحقیرآمیز مدعی شد: «بحرین دیگر مروارید ندارد، پس مال خودتان!» (4) و امیرعباس هویدا، با ادبیاتی زننده گفت: «بحرین دختر خودمان بود؛ به هر که خواستیم شوهرش دادیم.» (5) این واگذاری ننگین در حالی رخ داد که ایران حق تاریخی و حاکمیت قطعی بر آن داشت.
2. بخشندگیهای ارضی دیگر: واگذاری ارتفاعات راهبردی «قرهسو» به ترکیه که بعدها به گلوگاه نفوذ این کشور تبدیل شد. (6) واگذاری حقوق ایران در «اروند» در مقاطع مختلف. بخششهای ارضی در «دشت ناامید» به افغانستان و واگذاری روستای «فیروزه» به شوروی، (7) همگی قطعات پازل تفکری هستند که خاکِ وطن را برای خوشخدمتی به قدرتهای جهانی حراج میکرد. کسی که باکی از بخشیدن پارههای تن وطن نداشت، امروز نیز باکی از ویرانی زیرساختهای ایران در زیر بمباران بیگانه ندارد، به شرط آنکه نتیجهی این ویرانی، او را بر کرسی قدرت بنشاند.
ریشهیابی توهم پهلویها
جمله اخیر رضا پهلوی مبنی بر نجاتبخش بودن جنگ، در واقع، نتیجه شکست سیاسی است. سیاستمداری که در برقراری پیوند با ملتِ خود ناتوان مانده، ناگزیر است به دامنِ قدرتهای خارجی پناه ببرد و به جای رعایت مصالح مردم، به دنبالِ حمله خارجی باشد.
این آرزو، اوجِ استیصال و بیگانگی با مفهومِ میهندوستی است. کسی که شعارِ ایراندوستی میدهد، نمیتواند آرزویِ ویرانیِ زیرساختها، بمباران شهرها و ورود نظامی بیگانگان به خاکِ سرزمینش را داشته باشد؛ زیرا جنگ، ویرانی و مرگ، نه تنها نجاتبخش نیست؛ بلکه نابودگرِ هر امیدی برای توسعه و آزادی است. هیچ ملتی در تاریخ معاصر، از عراق و افغانستان گرفته تا لیبی، آزادی و کرامت را در کولهپشتی سرباز اشغالگر نیافته است. این منطق، منطق نجات ایران نیست؛ این نگاه، یک پروژه سیاسی شکستخورده است که میخواهد به هر قیمتی، حتی بر روی ویرانههای وطن، به قدرت برسد. ایران، پروژه هیچ خاندان و هیچ قدرتی نیست؛ ایران، تاریخ ایستادگی ملتی است که بارها از زیر آوار اشغال، کودتا و سرکوب برخاسته و دوباره بر پا ایستاده است.
منابع:
- 1. اکبر ولیزاده، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، اتحاد جماهیر شوروی و رضاشاه، 1385، ص 190 و ص 191 و روزنامه اطلاعات 5 شهریور 1320 (اشغال تهران) و روزنامه اطلاعات 12 آذر 1322 (کنفرانس تهران)
- 2. کتاب «کودتای 28 مرداد» نوشته حسن ابطایی – ص 85 تا 110
- 3. کتاب «تاریخ اجتماعی ایران» جلد ششم – نوشته پیوینی پور- صفحه 300 تا 310
- 4. کتاب «تاریخ تجزیه ایران» نوشته هوشنگ طالع – ص 141 - مصاحبه شاه با روزنامه گاردین – 5 شهریور 1349
- 5. کتاب «بدون شرح به روایت اسناد ساواک» ، مرکز بررسی اسناد تاریخی، چاپ اول، سال 1387، ج 1، ص 245
- 6. کتاب «تاریخ روابط خارجی ایران» نوشته عبدالرضا هوشنگ مهدوی.( نحوه واگذاری ارتفاعات قرهسو به آتاتورک به طور کلی)
- 7. روزنامه اطلاعات - 11 و 14 آذر 1333
- 8. حسین مکی، تاریخ بیست ساله ایران، ج 4، ص 205ـ206 (برای بقیه تجزیه ها از این کتاب به طور کلی)