نویسنده: محمدمهدی حسین زاده
تولد سازمانی مخوف
گردوخاک کودتای سرنوشتساز 28 مرداد 1332 فرو نشست. در عرض یک روز ارتش به همراه اوباش تهران با پشتیبانی MI6 (سازمان اطلاعات و امنیت خارجی انگلیس) و CIA (سازمان اطلاعات مرکزی امریکا) قدرت را از دست دولت مصدق خارج کرده و زمینه را برای بازگشت شاه جوان آماده کردند. بهاینترتیب، از آن سوی دنیا محمدرضا شاه اوضاع مملکت را بر وفق مراد دید و به همراه همسرش «ثریا» از رم، شهری که قبل از کودتا به آنجا فرار کرده بود به سوی تهران حرکت کرد. شاید در مسیر بازگشت به مخالفان سرسخت حکومت پهلوی فکر میکرد و راهی برای مقابله با آنها میجست. از چریکهای مسلح و ملیگراهای دموکرات تا مذهبیهای بهپاخاستهای همچون نواب صفوی؛ هرکدام چالشی جدی برای حکومت پهلوی بودند.
گروههای چپ، متاثر از انقلابهای کمونیستی، به شورش طبقۀ کارگر بر علیه طبقۀ سرمایهدار معتقد بودند. به همین دلیل در راه رهایی طبقۀ کارگر دست به اسلحه بردند و تلاش کردند با مبارزات چریکی و رادیکال خواستۀ خود را محقق کنند. از دیگر گروههای مبارز دهۀ 30 میتوان به «فداییان اسلام» اشاره کرد. نواب صفوی در راس این گروه مذهبی و مبارز، حکومت پهلوی را مانع اجرای احکام اسلام و یک نظام طاغوتی و ظالمانه میدانست. نواب صفوی شهربهشهر و حتی کشوربهکشور سفر میکرد و مردم مسلمان را از رخوت به خروش در مقابل حکومتهای طاغوت دعوت مینمود. علما هم که مشی نصیحت حکومت را پیش گرفته بودند، کمکم به این جمعبندی رسیدند که این حکومت اصلاحشدنی نیست و باید روش دیگری را پیش گرفت. از طرفی دیگر ملیگرایان که در جریان کودتا از عرصۀ قدرت به زیر کشیده شده شدند، در حال بازسازی فکری و سیاسی خود بودند. در مجموع، از دهۀ 30 به بعد یک اجماع ملی بر علیه حکومت استبدادی شکل گرفته بود؛ اگرچه هنوز ارادهای فراگیر برای تغییر ساختار شکلنگرفته بود.
در این شرایط، محمدرضا شاه برای بقا حکومت استبدادیاش به افزایش عنصر «ترس» در جامعه روی آورد. ترسی برآمده از ساختاری مخوف و پنهانکار. او به سازمانی احتیاج داشت که با ایجاد رعب و وحشت در بین مردم و برخورد سخت با معترضین، مخالفان را بر سر جای خود بنشاند و از این طریق تداوم حکومت خویش را تضمین نماید. قبل از او، امریکا به ضرورت تشکیل همچنین سازمانی در ایران رسیده بود. سازمانی که چشم و گوش قابل اطمینان او در ایران باشد و به نیابت از او مخالفین سرسخت امریکا را از میان بردارد. مظفر شاهدی به نقل از حسین فردوست مینویسد: «ساواک اساسا در پاسخ به هیچ نیاز مغفول در کشور پدید نیامد. عملکرد آتی ساواک هم نشان داد که هدف عمدۀ آن تقویت بنیانیِ نهادهای مدنیسیاسی-اطلاعاتیامنیتی کشور نبود. حسین فردوست تشکیل ساواک را به سیا و امریکا نسبت میدهد. وی معتقد است این سازمان در راستای توسعۀ شبکههای اطلاعاتیامنیتی منطقهای سیا تشکیل شد.»[1]
ساواک، آمیزهای از FBI و CIA
احمدفاروقی و ژان لووریه قسمتی از کتاب «ایران بر ضد شاه» را به ساواک اختصاص دادهاند. در آنجا از ساواک به چشم و گوش شاه نام میبرند و تصریح میکنند ساواک تابعی از دستگاه اطلاعاتی سیا بود. جان.دی. استمپل، کارمند بخش سیاسی-اطلاعاتی سفارت امریکا در تهران هم دیدگاهی مشابه دربارۀ نقش سیاه سیا در تشکیل و تجهیز ساواک دارد. او بر این باور است که ساواک آمیزهای از FBI و CIA امریکا بود. [2]
یکی از مامورین ساواک که خاطرات خود را به قلم مرتضی انصاری به رشته تحریر درآورده است، از انتخابشدنش برای دورهای نظامی در انگلیس مینویسد. در این خاطرات، میزان عقبماندگی مامورین ایرانی در ابتدای تاسیس ساواک قابل توجه است: «هر دو نفر به اتاق تیمسار ماهوتیار وارد شدیم. در پشت میز ایشان تیمسار سپهبد بختیار با لباس نظامی نشسته بود و خطاب به ما دو نفر گفت: «انتخاب شدهاید تا بروید دورۀ مخصوصی را در MI6 به پایان برسانید. سعی کنید آنچه را که به شما آموزش داده میشود به فارسی یادداشت کنید. پس از پایان دوره، MI6 یادداشتهای شما را با پیک سیاسی از طریق سفارت انگلیس برای ما میفرستد. پیراهن خود را هر روز عوض میکنید و غذا را با کارد و چنگال بخورید. اگر بلد نیستید تمرین کنید. بهطورکلی سعی کنید نزد خارجیها مرتب و منظم باشید.» [3] این مامور، دورههایی که دیده است را بهاینترتیب برمیشمرد: 1. دوره آموزشی حفاظتی و توجیهی ساواک 2.دورۀ مخصوص MI6 در انگلستان در سال 1337 3. دورۀ مخصوص MI6 در انگلستان در سال 1343 4. دورۀ مخصوص CIA آمریکا به مدت شش ماه» [4]
تیغ سانسور تیزتر میشود
«محمد بلوری» از روزنامهنگاران باسابقه کیهان در کتاب خود دربارۀ محدودیتهای دوران پسا ساواک و سانسور روزنامهنگاران مینویسد: «پس از کودتای بیست و هشت مرداد و تاسیس ساواک که قدرت شاه را بیشتر کرد، فضای سیاسی کشور تنگتر شد و آزادی مطبوعات محدودتر. از نیمۀ دوم دهه سی، با پایان نظارت امنیتی شهربانی کل کشور بر مطبوعات دیگر «محرمعلیِ خانی» نبود که با چشمپوشی از برخی تخلفات ادعاییِ امنیتیها دربارۀ خبرنگاران و مدیران روزنامهها سعی کند رابطۀ دوستانهای با روزنامهنگاران برقرار سازد. ساواک ضمن راهاندازی دوایر مختلفی برای احضار و بازداشت خبرنگاران، مقررات قهرآمیزی را در اعمال سانسور به اجرا در میآورد و ضمن تهدید قلمزنانِ مطبوعات، سعی داشت آنها را با فرستادن به زندان اوین مرعوب کند.
اعمال سانسور آهنین و نظارت شدید ساواک بر مطبوعات از یکسو و اختناق سیاسی در جامعه بعد از سقوط دولت مصدق ازسویدیگر، مطبوعات را از پرداختن به مسائل و رویدادهای سیاسی و تهیۀ مطالب انتقادی محروم کرده بود درحالیکه بیش از نود درصد خوانندگان بهخاطر مقالات و تحلیلهای سیاسی روزنامه میخریدند. [5]هااتترر» احساس ترس، همراه همیشگی کسانی بود که حتی مسالمتآمیز اعتراض خود را نسبت به شرایط موجود بیان میکردند. «علی مرتضوی» تهیهکنندۀ فیلم «مرثیه»، سایۀ امنیتیها را هر لحظه احساس میکرد و هر آن انتظار داشت که او را بازداشت کنند؛ تنها به دلیل اینکه در فیلمش وضعیت نامناسب جامعه را به تصویر کشیده بود. «مدتی نشستم و فکر کردم. از کابوس نجات پیدا کرده بودم. با خودم اندیشیدم آیا واقعا نبایستی حرفی زد؟ نبایستی زشتیها را نشان داد؟ پس وظیفۀ نویسنده و روزنامهنگار و هنرمند مردمی چیست؟ با آنکه خیالم از این حیث راحت شده بود باز هم ترس از سایۀ شومی که روی این فیلم افتاده بود مرا میآزرد و هر روز و هر ساعت در انتظار بودم که تلفنی شود و مرا احظار کنند؛ هرلحظه در دفتر منتظر بودم که برای بازداشت من بیایند.[6]»

در شمارههای پیش رو شیوۀ برخورد ساواک برای گسترش ترس و رعب جمعی را از پنجرۀ مطبوعات روایت خواهیم کرد.
منابع:
[1] مظفرشاهدی، ساواک، ص52
[2] مظفرشاهدی، ساواک، ص54 به نقل از جان.دی. اسپل، درون انقلاب ایران صص 19 و 20
[3] مرتضی انصاری، ساواک از تاسیس تا انحلال صص 25 ،26
[4] همان
[5] محمد بلوری خاطرات شش دهه روزنامهنگاری، ص73
[6] ستاره سینما، 20/8/1357، ص5