اقلیما انصاری
باد بهاری زودتر از راه رسیده بود و در اولین روزهای آخرین ماه سال، داشت دزدکی به کلاسها سرک میکشید. دخترکی در کلاس اول، مداد سیاه را به دهانش گرفته و به بازی باد و پرده چشم دوخته بود. صدای معلم، او را به خود آورد: «فاطمه حواست کجاست دخترم؟ بنویس!»
نگاه فاطمه رفت روی دفتر و قدمهای معلم روی موزاییکهای کلاس نشست و از آرامش کلاس لبخند رضایتی بر لبش آمد و گفت: «بچهها هرکی نوشت بگه من بیام ببینم.»
دخترک، از میز اول کلاس به سمت معلم که آخر کلاس به دیوار تکیه داده بود برگشت، با نشان دادن جای خالی دندان شیریاش به او لبخندی زد و با لهجه شیرین جنوبی که با پوست نسبتاً تیرهاش همخوانی داشت گفت: «خانم اجازه! من همهش رو نوشتم.» بعد هم دست کشید به موهای سیاه و لختش و آن را از روی چشمان سیاهش کنار زد.
معلم، دست نوازشی به سرش کشید و گفت: «آفرین دخترم. چه خوشخط هم نوشتی!»
همزمان در طبقه پایین، خانم سالاری هم داشت در کلاس اول پسرانه با بچهها درس کار میکرد. ماکان و میکائیل و بقیه پسرهای کلاس، شیطنت پسرانه را کنار گذاشته و دل داده بودند به درس خانم معلم.
خانم طاهری فرد مدیر جوان مدرسه، با نگرانی چشم از گوشیاش برداشت و با نگاهی به همکارش گفت: «زنگ بزنیم به والدین بیان بچهها رو ببرن. تهران رو موشک زدن. خیلی نگران بچههام.»
همکارش با تعجب گفت: «یعنی به 400 تا خانواده زنگ بزنیم؟!»
نفسی عمیق کشید که نگرانی را شاید کمی از خودش دور کند و گفت: «آره خواهر. جونِ بچههای مردم دست ما امانته. خدای نکرده بلایی سرشون بیاد خودم رو نمیبخشم.»
آنجا که به ظاهر خبری نبود و میناب در امنیت و آرامش داشت نهمینروز اسفند را پشت سر میگذاشت؛ ولی مدیر مدرسه با حسی مادرانه نگران جان 400 دانشآموزی بود که به او سپرده شده بودند. بهتر بود که در آن شرایط در خانه و کنار خانواده باشند. 36 معلم مدرسه به تکاپو افتادند و با تکتک خانوادهها تماس گرفته شد. لحظاتی بعد تعدادی از بچهها که خانههایشان نزدیک مدرسه بود به خانه برگشته بودند و تعدادی هم کیف به دست منتظر بودند از دفتر مدرسه بیایند و صدایشان بزنند تا همراه پدر یا مادر به خانه برگردند. کادر مدرسه با نگرانی چشم به راه والدین دوخته بودند تا زودتر فرزندانشان را سالم به دست آنها بسپارند و خیالشان از بابت دانشآموزان مدرسه راحت شود.
وسط آن شرایط، یکی از کارکنان مدرسه یاد معاون مدرسه پسرانه افتاد که برای کار بانکی از مدرسه خارج شده بود. گفت: «بچهها که دارن میرن خونه. زنگ بزنم مهدیه بگم نیاد مدرسه و مستقیم بره خونه.»
لحظاتی بعد صدای خسته خانم رسولی در گوشی پیچید: «سلام... جانم؟»
- سلام. خسته نباشی. کجایی خانم معاون؟
- کارم تموم شده. دارم میام مدرسه.
- نمیخواد بیای. بهخاطر شرایط جنگی زنگ زدیم خونوادهها بیان بچهها رو ببرند، مدرسه داره تعطیل میشه. شما هم برو خونه.
- نه. دارم میام. وظیفمه دانشآموزان رو من به اولیا تحویل بدم.
خانم رسولی خبر نداشت که این آخرین تماس است و لحظاتی دیگر قرار است مدرسه باند پروازش به بهشت شود.
موشک تاماهاوک از لانچر جدا شد و در آسمان اوج گرفت. مقصد، مکانی امن و غیر نظامی در میناب.
هدف، بدن نحیف 400 کودک بیگناه ایرانی. بچهها بیخبر از نگرانی کادر مدرسه و افکار پلید دشمن، سر به سر هم میگذاشتند و شیطنت میکردند.
لحظاتی بعد در ساعت 10:21 برخورد موشک به ساختمان فروشگاه فرهنگیان و صدای انفجار در کنار مدرسه، ترس و وحشت را به دل کودکان و نگرانی را بیش از پیش به جان کادر مدرسه انداخت. تنها راهی که در آن لحظه برای حفظ جان بچهها به فکر پرسنل مدرسه رسید استفاده از تکنیکهای مانور زلزله بود که به آنها آموزش داده شده بود، پس دانشآموزان به پناه گرفتن زیر میز و نیمکتها هدایت شدند، بیخبر از موشکی که در راه بود و قربانی میطلبید آن هم از تعدادی بانو و کودک وحشتزده. از آنسو والدینی هم که برای بردن فرزندان خود به مدرسه آمده بودند، بیقرار شده بودند تا زودتر پارههای جگرشان را به مکانی امن برسانند.
به یک دقیقه رسیدهنرسیده، تاهاماوک ارسالی دشمن به قلب مدرسه نشست و دفتر مدیر مدرسه دخترانه هم در کسری از ثانیه آتش گرفت و بخشهایی از مدرسه نیز تخریب شد. حالا کودکان از شدت وحشت در آغوش معلمهایشان در کنجی از کلاس درس، مانند شکاری رمیده از دست صیادی سنگدل میلرزیدند. صدای فریاد و گریه از کلاسها به گوش میرسید و صدای مهربان و مادرانهی معلمانی که اگرچه خودشان وحشتزده بودند، امّا تلاش داشتند قوت قلب دانشآموزان خود باشند.
دخترکی که مثل گلی اسیر شده در دست تندباد میلرزید با گریه گفت: «خانم اجازه من میترسم.»
معلم آغوش باز کرد و او را به سینه پرمهرش فشرد و بوسهای روی سرش گذاشت و گفت: «نترس دخترم چیزی نیست. الان میریم خونه.»
صدای هیاهو از حیاط مدرسه به گوش میرسید و دانشآموزانی که هنوز در مدرسه مانده بودند، در دو طبقه دخترانه و پسرانه در پناه معلمان خود در کلاسها سنگر گرفته بودند. تعدادی از دانشآموزان هم با معلمانشان به نمازخانه پناه برده بودند.
با برخورد موشک اول به مدرسه، خانم طاهری فرد که در حیاط بود به سمت راهپلهها دوید. والدینی که در حیاط بودند تلاش کردند مانع او شوند، امّا قلب و وجدانش و مهر مادری حکم دیگری میدادند و میخواست طبق حکم آنها عمل کند؛ درست است که مادر نشده بود؛ ولی مادری را خوب بلد بود. در جواب کسانی که او را منع میکردند با نگرانی گفت: «باید برم... دخترام بالان.»
از آن سو هم خانم قلی پور مدیر مدرسهی پسرانه به سمت کلاسها دوید و دو پسر کوچکی که بهشدت وحشتزده بودند را به آغوش مادرانهاش کشید. در آن لحظه هیچکدام نمیدانستند که این آخرین دیدار زمینی آنها با هم است.
الهام کریمی، معاون مدرسه هم از سوی دیگر به سمت بچهها دوید و تعدادی از آنان را به آغوش کشید و فکرش رفت پیش دخترش حنانه، در آن لحظات هم مثل همیشه در فضای مدرسه فرقی بین فرزند خودش و دانشآموزان قائل نبود، همچنان که کودکان لرزان را در آغوش داشت، فکر و بخشی از مهر مادریاش به سمت حنانه پر کشید که در گوشه دیگری از مدرسه قطعاً
وحشتزده بود و نمیدانست لحظاتی دیگر در آسمان در آغوش مادر خواهد بود.
قدم خانم طاهریفرد به طبقه بالا رسیدهنرسیده هدیه دوم جنایتکاران آمریکایی و اسرائیلی برای مدرسه شجره طیبه از راه رسید و او را از همان میانه راه به آسمان پرواز داد.
لحظاتی بعد، از ساختمان مدرسه فقط ویرانهای به جای مانده بود و از شهدا و مجروحانِ کادر مدرسه، دانشآموزان و تعدادی از والدین هم بدنهای سالم، نیمهسالم، سوخته، نیمسوخته، تکهتکهشده و در مواردی حتی فقط مو و قطعات گوشت و...
از همه دردناکتر هم شاید شهادت راضیه زمانی معلم مهربان و فداکار کلاس سوم پسرانه بود که از بدنش جز تکههای کوچک گوشت چیز دیگری به جای نمانده بود و 30 روز بعد، از روی DNA هویتش آشکار و شهادتش حتمی شد؛ همچنین شهادت ماکان پسرک معصوم کلاس اول مدرسه که تنها جاویدالاثر شجره طیبه میناب نام گرفت.
نقش جنازه معلمان شهید با چند دانشآموز که در آغوش هر کدام از آنها پناه گرفته بودند تلخترین تصاویر از شجره طیبه میناب شد؛ نقشهایی که با قلم عشق مادرانه بر ورق تاریخ کشیده شد و تابلویی بزرگ بر جای گذاشت، روایتگر آغوشهایی که تا آخرین نفس، قلب پرتپش از وحشت و بدن نحیف لرزان از نگرانی کودکان بیگناه مینابی را در پناه خود گرفته بودند...
با ادای احترام به 26 معلم شهید مدرسهی شجره طیبه:
خانمها انسیه کریمی، زهره شهریاری، فاطمه سالاری، فاطمه شهدادی، خدیجه کمالی، مرضیه بشیری فرد، محدثه محمدیان، فاطمه فدوی، سیما کریمی، سمیرا بسارده، ماندانا سالاری، الهام کریمی، فریده مختاری، راحله رنجبر، فاطمه عسکری مینابی، مهسا رنجبر، مرضیه فیروزی، فرشته سنگرزاده، ندا صلحیزاده، نرگس ذاکری، راضیه زمانی، فاطمه طاهری فرد، ملیحه نعیمی، مهدیه رسولی، پوران قلی پور و نسیم نیستانی.
منابع:
- خبرگزاری شبستان: shabestan.news/xkXrq
- خبرگزاری فارس: https://farsnews.ir/Ali_golkhani/1777717587711104376