جعفر علیخانی
روایت اول: ارتشِ وابسته به مستشاران (عرصه نظامی)
داستان ارتش پهلوی، داستان زرادخانهای است که «کلید» آن در تهران نبود. روایت اول را از زبان اردشیر زاهدی (وزیر خارجه و داماد شاه) و ارتشبد حسن طوفانیان (مسئول خریدهای نظامی) میخوانیم. زاهدی در خاطراتش از حقیقتی تلخ پرده برمیدارد: ارتش ایران به جای اینکه برای دفاع از مرزهای خود باشد، به عنوان انباردارِ منافع استراتژیک آمریکا در منطقه طراحی شده بود.
وابستگی ساختاری در اینجا به معنای وابستگی ارتش به نیروی نظامی امریکا است. حضور بیش از ۴۰ هزار مستشار آمریکایی که حقوق و مزایای آنها گاه تا ۱۰ برابر افسران ارشد ایرانی بود و هزینه آنها از بودجه دفاعی ایران پرداخت میشد. ارتشبد طوفانیان در خاطراتش که در پروژه تاریخ شفاهی هاروارد ثبت شده، اعتراف میکند در بسیاری از خریدهای نظامی، ایران حتی حق انتخاب مدل سلاح را نداشت؛ بلکه آمریکا تصمیم میگرفت که ایران چه چیزی را با پول نفتِ خودش بخرد تا صنایع نظامی آمریکا از رکود نجات یابند. او میگوید: «ما فقط پول میدادیم و آنها سلاحی را که صلاح میدیدند میفرستادند. بدون اینکه اجازه داشته باشیم به لایههای درونی تکنولوژی آن نفوذ کنیم.»
«توفان درویش»، از مقامات ارشد ارتش، روایت میکند که خلبانان ایرانی که بر پیشرفتهترین جنگندههای اف-۱۴ جهان مینشستند، حق نداشتند به جعبههای سیاه یا رادارهای هواپیما نزدیک شوند. او میگوید: «اگر قطعهای خراب میشد، تکنسین آمریکایی آن را در یک محفظه پلمب شده به آمریکا میفرستاد و ما حتی نمیدانستیم مشکل چه بود.» این یعنی «توقف نهادی»؛ یعنی ارتش پنجم جهان در واقع یک اپراتور بزرگ بود که مغزافزارش در پنتاگون تعریف شده بود. حضور این مستشاران تا جایی پیش رفت که «حق توحّش» یا فوقالعاده سختی کار در محیطی «غیرمتمدن» در فیشهای حقوقی آنها درج میشد؛ توهینی آشکار به کرامت ملی که در خاطرات بسیاری از افسران آن دوران از آن با حسرت یاد شده است.
نقش ایران در آن دوران، بیش از آنکه در راستای منافع ملی و تمامیت ارضی کشور باشد، در مسیر تثبیت هژمونی غرب در منطقه قرار داشت. برای نمونه، دخالت نظامی ایران در «ظفار» عمان برای سرکوب شورشیان چپگرا، نه به دلیل تهدید مستقیم علیه مرزهای ایران، بلکه برای جلوگیری از ایجاد یک پایگاه نفوذ برای شوروی در دهانه تنگه هرمز و حفظ ثبات حکومتهای پادشاهی متحد آمریکا صورت گرفت. در واقع، سربازان ایرانی به عنوان «پیادهنظامِ بیمزد و منتِ» غرب در صحنههایی میجنگیدند که استکبار جهانی برای آنها تعریف کرده بود. سرباز ایرانی در نبرد «ظفار» عمان میجنگید و خون میداد تا «دکترین نیکسون» اجرا شود. در دهه ۱۹۷۰ میلادی، پس از خروج نیروهای بریتانیایی از شرق سوئز، خلأ قدرتی در خلیج فارس ایجاد شد. آمریکا که به دلیل درگیری در جنگ ویتنام، توان مالی و لجستیکی حضور مستقیم نظامی در این منطقه استراتژیک را نداشت، سیاست «ستونهای دوقلو» را در پیش گرفت. در این راهبرد، ایران به عنوان ستون نظامی و عربستان به عنوان ستون مالی برگزیده شدند. اعطای لقب «ژاندارم منطقه» به محمدرضا پهلوی، در واقع پاداشی نمادین برای پذیرش مسئولیت سنگین و پرهزینه حفظ امنیت جریان انرژی و مقابله با نفوذ کمونیسم به نفع بلوک غرب بود. این روایتِ سقوطِ یک ارتش است که با خروج مستشاران در سال ۵۷، همه پیشبینی میکردند در عرض یک ماه فلج شود؛ اما امروز، گذار از آن وضعیت به «اقتدار خودکفا»، باعث شده ایران نه تنها نیازی به مستشار نداشته باشد، بلکه با تکیه بر دانش بومی به قطب پهپادی و موشکی جهان تبدیل شود.
روایت دوم: نخستوزیری در سایه سفارتخانهها (عرصه سیاسی)
روایت دوم، ما را به منشا تصمیمگیریهای سیاسی میبرد؛ جایی که «اسدالله علم» (وزیر دربار و نزدیکترین فرد به شاه) در یادداشتهای روزانهاش، تصویری واضح از حقارت سیاسی ارائه میدهد. علَم، در خاطراتش (مثلاً در یادداشتهای سال ۱۳۴۸) چندبار اشاره میکند که محمدرضا پهلوی برای کوچکترین تصمیمات، از جمله تغییر یک استاندار یا حتی نحوه برخورد با یک مخالف سیاسی، منتظر چراغ سبز سفرای آمریکا و انگلیس میماند.
شاه در این روایت، حاکمی است که از ترس جایگزینی رنج میبرد و بقای حکومتش را در رضایت آمریکا میبیند.
انتخاب «علی امینی» به نخستوزیری در سال ۱۳۴۰، نمونه بارز این تحمیل بود. امینی، مهرهای بود که دولت «جان اف. کندی» برای اجرای «انقلاب سفید» به شاه دیکته کرد. علَم، در خاطراتش مینویسد: «شاهنشاه فرمودند هر چه این آمریکاییها میگویند انجام بدهیم تا مبادا پشت ما را خالی کنند.»
اوج این بیارادگی سیاسی در ماجرای جدایی بحرین از ایران دیدهمیشود. طبق اسناد و یادداشتهای علم، جدایی بحرین نه یک تصمیم حاکمیتی، بلکه نتیجه فشار مستقیم انگلیس بود. شاه در ابتدا مخالفت میکرد؛ اما در نهایت با یک رفراندوم نمایشی، بخشی از خاک ایران را واگذار کرد تا رضایت لندن را جلب کند. علم، در یادداشت روز ۲۱ فروردین ۱۳۴۹ مینویسد که چطور شاه برای راضیکردن افکار عمومی، دستور داد تا رسانهها جوری برخورد کنند که انگار بحرین هیچ اهمیتی نداشته است!
قانون «کاپیتولاسیون» نیز تیر خلاصی بر پیکر استقلال سیاسی بود؛ جایی که حاکمیت ملی ایران در برابر یک گروهبان آمریکایی فاقد اعتبار شد. ویلیام شوکراس در کتاب «آخرین سفر شاه» اشاره میکند که شاه حتی در روزهای آخر، منتظر بود تا «ژنرال هایزر» به او بگوید که بماند یا برود. در مقابل، استقلال سیاسی پس از انقلاب، ایران را از یک کشور «مستشاری» به یک «قطب قدرت» تبدیل کرد که امروز هیچ قدرتی در جهان نمیتواند اراده خود را بر آن دیکته کند.
روایت سوم: اقتصادِ مونتاژی و نابودیِ خودکفایی (عرصه اقتصادی)
روایت سوم از زبان دکتر «علینقی عالیخانی» (وزیر اقتصاد) و «منصور روحانی» (وزیر کشاورزی) بیان میشود. عالیخانی در خاطراتش (تاریخ شفاهی هاروارد) اذعان میکند که آنچه توسعه نامیده میشد، ایجاد کارخانههایی بود که کوچکترین پیوندی با نیازهای داخلی نداشتند. او روایت میکند که چطور برای راهاندازی یک خط تولید ساده، باید تمام قطعات، از کوچکترین پیچ تا ماشینآلات، از غرب وارد میشد.
اقتصاد ایران در دهه ۵۰، بر پایه «بیماری هلندی» بنا شده بود؛ نفت صادر میشد تا کالای مصرفی وارد شود. «منصور روحانی» در اعترافاتی تکاندهنده اشاره میکند که «اصلاحات ارضی» عملاً نظام سنتی تولید در ایران را نابود کرد. ایران که سالها صادرکننده غلات بود، در اواخر دهه ۵۰ به یکی از بزرگترین واردکنندگان محصولات کشاورزی از آمریکا تبدیل شد. او میگوید: «ما کشاورز را از زمین کندیم و به حاشیه شهرها فرستادیم تا کارگر کارخانههای مونتاژ خارجی شود.»
آمارهای رسمی نشان میدهد که در سال ۱۳۵۶، ایران بیش از ۷۰ درصد مواد غذایی خود را وارد میکرد. این یعنی اقتصاد ایران به عنوان یک «سوخترسان» برای موتور سرمایهداری جهانی عمل میکرد. وابستگی به قدری عمیق بود که با کوچکترین نوسان در قیمت نفت، کل ساختار اقتصادی کشور به لرزه میافتاد. اما مسیر پس از انقلاب، با تاکید بر «اقتصاد دانشبنیان»، این معادله را تغییر داد. امروز ایران از یک مونتاژکارِ صرف، به کشوری تبدیل شده که در نانو، بیوتکنولوژی و سدسازی، نه تنها خودکفاست بلکه خدمات فنی و مهندسی صادر میکند. وجود بیش از ۹۰۰۰ شرکت دانشبنیان، نمادِ گذار از آن اقتصادِ «بستهبندیکننده» به اقتصاد «خالق دانش» است.
ترازوی استقلال و میراث ماندگار
با تجمیع این سه روایت، به یک تصویر واحد میرسیم: ایران در دوران پهلوی، یک «ژاندارم نیابتی» بود؛ به عبارت دیگر در تعریف ارتش پهلوی، با قدرتی نمایشی، فاقد پایه و اساس درونی مواجهیم. وابستگی ساختاری در ارتش، سیاست و اقتصاد، کشور را به بدنی تبدیل کرده بود که مغزش در بیرون از مرزها تصمیم میگرفت.
تفاوت امروز و دیروز در «تولید قدرت» است. هزینه استقلال، ایستادگی است و هزینه وابستگی، ذلت و فروپاشی و سقوط. تجربه تاریخی که از زبان خودِ رجال پهلوی روایت شد، ثابت میکند که قدرتِ تزریقی با یک تغییر دولت در واشینگتن یا لندن از بین میرود؛ اما اقتداری که ریشه در اراده ملی، دانش بومی و عزت سیاسی داشته باشد، ماندگار است. استقلال پس از انقلاب، یک ضرورت تاریخی برای بقای کشوری بود که نمیخواست تا ابد در نقش «کارگزارِ بیگانه» باقی بماند.
منابع:
- ۲۵ سال در کنار پادشاه، ص ۲۹۴
- پروژه تاریخ شفاهی هاروارد
- خاطرات علم، یادداشت روز ۲۱ فروردین ۱۳۴۹