فضولی در کشوی پدربزرگ
زینب نجیب
نوارکاستهای قدیمی پدربزرگ را از کشوی آخر کمد چوبی قدیمی بیرون ریختم. برچسب قدیمی و کهنة یکی از آنها که روی آن نوشته شده بود «قاسم جبلّی» توجّهم را جلب کرد. بهسراغ ضبط صوت رفتم که چندسالی بود بهعنوان دکور در گوشۀ پذیرایی خودنمایی میکرد. خداخدا میکردم که کار کند. نوار را داخل ضبط گذاشتم و روشنش کردم. آهنگ خشداری به گوش میرسید. حتی گوشدادن به آن برای چندثانیه هم حوصلهسربر بود. تا اینکه بعد از دقیقهای، صدای مرد خسته و البته نهچندان دلچسبی را شنیدم.
«تو بیا ای صیّادم/ که قفس تو افتادم»
این شعر را به سبک بسیار قدیمی و ریتمیک میخواند. پدربزرگ، گوشهایش درست نمیشنید؛ اما بهمحض شنیدن، شروع کرد به زمزمهکردن.
«بگشا از من دستانم.../ که دمی پر بگشایم...»
صدای ضبط را قطع کردم. به سمت مُبلی رفتم که پدربزرگ رویش نشسته بود و به عصا تکیهزده بود. با خنده گفتم: «آقاجون انگار یه چیزایی داره یادت میاد. هنوزم حفظید؟» نه نگاهم کرد و نه جوابی داد! خاله از آشپزخانه درحالیکه ظرف میشست، بلند گفت: «قاسم جبلی رو از کجا آوردی؟» خندیدم و گفتم: «چی بوده این آهنگای خَزِ عهد بوقی؟!» خاله گفت: «این آهنگا، معروف به موسیقی کوچهبازاری بوده.» اون موقعها که آقاجون به لالهزار میرفت، نوارکاستهای قاسم جبلّی و آغاسی و جواد یساری و سوسن و مهوش رو میخرید. قاسم جبلی برای امثال بابا، میخوندن.»
به وقت کنجکاوی؛ عبدالوهّاب ایران کیست؟
همینکه خاله صحبت میکرد، قاسم جبلی را در گوشی سرچ کردم. یکی از سایتها از قول یک روزنامه نوشته بود: قاسم جبلی، «عبدالوهاب ایران». حالا مشکل دوتا شده بود. عبدالوهاب که بوده؟ خیلی سریع اسمش را تایپ کردم. انگار یکی از خوانندگان مشهور و محبوب مصر بوده و یکی از چهارستون خیمۀ پرشکوه موسیقی اعراب. ابروانم را به علامت تعجب بالا انداختم و گفتم: «عجب! پس خوانندۀ معروفی بوده.» بعد، دوباره برگشتم به صفحه قبل و بلند شروع کردم به خواندن:
«هیچیک از خوانندگان مرد ایرانی تا اینزمان نتوانستهاند از محبوبیتی همپای محبوبیت قاسم جبلی در بیستسال پیش، بهرهور شوند. جبلّی در آن زمان به عبدالوهاب ایران مشهور بود و صفحات پرفروش آوازش که بسیاری از کمپانیهای سازندۀ صفحه را به ثروت رسانده است، از رادیو نیروی هوایی و گهگاه از رادیو ایران پخش میشد. «جبلّی» در روزهای درخشش خود، در خیابان شاهآباد مقابل دبیرستان شاهدخت، یک مغازه خرّازیفروشی داشت که پرمشتریترین مغازۀ خرّازیفروشی تهران بهشمار میآمد؛ زیرا علاقهمندان جبلّی برای دیدن او به بهانۀ خرید به مغازهاش میآمدند.» [1]

آهنگ کوچهبازاری، برای مخاطبین فراموششده
خاله گفت: «ما اهل کابارههای خیابان پهلوی نبودیم که پاپ و راک و جاز گوش کنیم. این آهنگا در رقابت با اونها شکل گرفت. مبدع این آهنگا هم همون قاسم جبلّی بود. موسیقیهای کوچهبازاری هم سنتی بودن و هم شاد. مخاطب ایرانیِ اونزمان از موسیقی و آوازهای چهچهای خسته شده بودن. اینا تنبک داشت و مردم بیشتر دوستش داشتن».
خاله ادامه داد: «بعدا، خوندن آهنگای ضربی کوچهبازاریِ مهستی هم تو مجالس خصوصی مد شد. [2]

حتی محبوبیت این آوازها به شهرستانها هم کشیده شد و مخصوص تهران نبود. حالا چون این سبک رو جبلّی باب کرد و الگوش هم خوانندههای مصری بودن، طرفدارای اهوازی زیاد داشت. به همین دلیل بود که کلوبهای اهواز به سوسن برای خوندن در اونجا به دو برابر قیمت تهران هم پیشنهاد داده بودن.[3]»

خاله رو کرد به آقاجون و درحالیکه دستش را با حوله خشک میکرد، بلند گفت: «آقاجون، گیتا رو یادته؟ گیتا یهبار یه شعری خوند به نام: اگه عشق همینه؟» یه مکثی کرد؛ اما آقاجون جوابی نداد و دوباره رو کرد به من و ادامه داد:
«تو همین کوچهبازار بود که معروف شد. نامش سر زبونا افتاد و بعداز اون با دو آهنگساز مشهور قرارداد بست تا براش آهنگ بسازن.[4]»

من خندیدم و گفتم: «پسکوچهبازارِ خیابان لالهزار هم یه جورایی برنامه عصر جدید اون موقعها بودهها.» خاله خندید و گفت: «آره؛ تازه گیتا بالاخره به رادیو هم راه پیدا کرد.[5]»

سعید، پسرِخالهاشرف از تو اتاق درحالیکه مخاطبش من بودم گفت: «ببین زمونه همون زمونَس چیزی عوض نشده. یکی، یک سبک مد میکرد، علاقهمنداش هم پیدا میشدن. بعد نظرات مردم تو مجلهها چاپ میشد». خاله درحالیکه درِ کنسرو رُب را باز میکرد با صدایی که انگار داشت زور میزد تا درش کاملاً جدا شود، گفت: «راست میگه، همون زمان هم مردم گفته بودن که از دیدن چهرههای یکنواخت و اداهای یکشکل و شنیدن صداهای یکجور و کاملاً شبیه به هم خسته شدن. تازه کارشناسی هم میکردن و نظر میدادن». بعد با لحنی مثل لحن گویندگان خبر گفت: «اینها باید فرصت و امکان ارائه استعدادشان را داشته باشند، اگر هنری داشتند، میمانند؛ اگر هم نه، باز تکلیف برای آنها و مردم روشن میشود[6].»

اعتراض به نام «کوچهبازاری»
بعد ادامه داد: «البته دربارۀ اسم این آوازها مدتی بحثوجدل هم شد. مثلاً یکبار مطرح شد که: «مگه ما تو کوچه و خیابان میخوانیم که به ما میگویند خوانندة کوچهبازاری؟» [7]

یکبار هم علی نظری یکی از همین خوانندهها در جلسۀ تشکیل انجمن خوانندگان گفته بود که: «این اصطلاح کوچهبازار باید حذف بشه، چه فرقی میون خوانندگان وجود داره؟ حالا یکی در رادیو و تلویزیون میخونه، یکی در بیرون؛ اما این عنوان طوریه که انگار ما طفیلی هستیم[8].»

به خاله گفتم: «عجب! پس چقدر همین یه مدل موسیقی دبدبه و کبکبه داشته. حالا یعنی ایننوار کاست، آلبوم جبلیه»؟ خاله گفت: «نه! این آهنگا تو کوچهبازار اجرا میشده و کمتر در قالب آلبوم (جنگ) منتشر میشدن. اون موقع همین کاستهایی که نه آلبوم بودن و نه کیفیت داشتن بیشتر از آلبومها فروخته میشد. یادمه یکبار تو روزنامه خوندم: نوارِ فروشهای لالهزار روزی ۸ هزار تومان کاست میفروختند.[9]»

با شنیدن این عدد، بلند از سعید پرسیدم: «یعنی به نرخ امروز چقدر؟» خندید و گفت: «خیلی؛ احتمالاً چیزی حدود 20 -30 میلیون. البته خب همشون باهم». زیر لب گفتم: «عجب! واقعاً مردم میخریدن؟» خاله گفت: «بله، میخریدن؛ البته لالهزار هم اعیونی بود». بعد ادامه داد: «یه رادیو تعطیلی هم داشتیم که پنجشنبه و جمعه از همین دست موسیقیها پخش میکرد. خوانندههای کوچه و بازار از این اقدام رادیو تعطیلی هم خیلی راضی بودن؛ اما اونا خواستار پخش ترانهها از تلویزیون هم بودن؛ استدلالشون هم این بود که فروش نوارها رقم بالائی داره و این نشونۀ علاقه مردم به ماست.[10]»

البته همیشه ابراز علاقه نبود و گاهی مردم بهشون اعتراض هم داشتن. «مردم یهبار میپرسیدن که چرا ترانههای بهاصطلاح کوچهبازاری از رادیو پخش نمیکنید و باز میپرسیدن که چرا شورای موسیقی، شعر و آهنگ رو کنترل نمیکنه؟[11]»

تغییر ذائقۀ موسیقیایی مردم
اینجا بود که گفتم: «چه خوب که مردم همون زمان هم پیگیر محتوا بودن. خب مگه نمیشد هم رو محتوا نظارت کنن و هم سلیقه مردم تأمین بشه؟ خاله جواب داد: «کلاً ذائقۀ مردم خیلی سطحش پایین اومده بود. فقط دنبال تفریح و سرگرمی بودن و کسی که اهل موسیقی بود به این فکر نمیکرد که اگر حافظ بخونه میتونه مثلاً در بالابردن سطح فرهنگ جامعه مؤثر باشه. تنها دغدغۀ اونا محبوبیت و شهرت بود. یه عده هم که دیگه صداشون درمیومد جایی برای اعتراض نداشتند جز همین مجلات که گاهی نظراتشون رو منعکس میکرد. مگه نبود تصنیف آمنه با خوانندگی آغاسی؟» وقتی گفت آغاسی احساس کردم مکث کرد اما از روی حدسم رد شدم. خاله گفت: «گوش میکنی؟ آغاسی رو میگم، شعر آمنه رو که نقل دهان مردم جامعه شده بود رو خوند و مردم بر اساس اون شعرهای طنز زیادی ساختن.[12]»

مردم کل این شعر را تغییر داده بودند و میخواندند و میخندیدند. خیلی مناسب نیست که تکرارش کنم. خاله در یک لحظه به فکر فرو رفت. همان موقع صدای زنگ خانه به صدا در آمد. سریع بلند شدم و رفتم تا آیفون را جواب دهم که یک دفعه چشمانم به پارههای روزنامههای قدیمی داخل همان کشوی پدربزرگ افتاد؛ چون عجله داشتم نگاهم از کشو پرت شد بر آیفون تا ببینم چه کسی پشت در ایستاده است. مادر بود که سریع گفت: «بدو بیا درو باز کن دستم پره.» به نیت پایین رفتن، به سمت برداشتن روسری رفتم که یکبار دیگر چشمانم به تصاویر همان پارههای روزنامه افتاد. چشمانم را تنگتر کردم. عکس چند زن بود و پایینش عکس یک مرد. کنجکاو شدم؛ اما باید به کمک مادر میرفتم. وقتی به وسطهای پله رسیدم مادر هم رسیده بود. چند کیسه از او گرفتم و درحالی که بالا میآمدم گفتم: «مامان نبودی صندوقچه خاطرات رو حسابی باز کردم.»
البته مادر خستهتر از آن بود که حتی کنجکاوی کند. رسیدم بالا و سریع کیسهها را به بالکن منتقل کردم و به سمت کشوی خاطرات برگشتم. همان پارههای روزنامه را برداشتم که یک دفعه خاله به سمت من دوید. تعجبکردم؛ اما بهروی خودم نیاوردم. سریع برگهها را از من گرفت و زیرو رو کرد و گفت: «حالا دنبال چی هستی»؟ در حالی که نگاهش میکردم گفتم: «من یا شما؟» خندید و سعی کرد فضا را طبیعی جلوه دهد. بعد از چند ثانیه گفت: «چیز خاصی نیست؛ دختر که بودم این مطالب رو به همراه عکسها گاهی جمع میکردم. بعد درحالی که خجالت کشید، گفت: «خب جوون بودیم و سرمون گرم این چیزا.»
یکی از آنها را از خاله گرفتم و شروع کردم به خواندن. «خوانندگان معروف ایران دربارۀ آغاسی حرف میزنند.[13]»


کنسرت در فضای باز و برای مردم کمبضاعت
خاله خیلی آرام بدون اینکه دیگران متوجه بشوند گفت: «آغاسی خیلی مرد بود.» به چهره خاله نگاه کردم عمیق برایش خاطراتی زنده شده بود. درحالی که برگهها را زیرو رو میکرد گفت: «یکبار وقتی فهمید برخی از کارگران و کشاورزان پول ندارن که برای شنیدن و دیدنش به کاباره برن خیلی آشفته شد و قول داد که تو میدونها برای مردم بخونه».

گفتم: «شما چی خالهجون، دیدیش؟ چشمانش انگار که یادآور خاطرۀ شیرینی باشد برق زد و گفت: «آره از نزدیک.» بعد پرسیدم: «با چه کسی ازدواج کرد؟» خیلیجدی گفت: «با دختری بهنام بتول که در یک کاباره در شیراز کار میکرد. اولش به همون دختر گفته بود که این کار در شأن تو نیست و بهش قول داد اگر این شغل رو کنار بذاره، تأمینش میکنه. بعد که بتول دیگه به آن کاباره نرفت باهاش ازدواج هم کرد.»[14] به خاله حق دادم که گلویش پیش همچین کسی گیر کند.
پدیدۀ خوانندهبازیگرها
گفتم: «خالهجون داستان این خوانندهها هم خیلی جالبه. من فکر میکردم سر اینها فقط به شهرت و پول و فساد اخلاقی گرم بوده.» گفت: «نه؛ همه اینطور نبودن. جالب میشه اگر دربارۀ شهپر برات بگم.» گفتم: «وای! تازه داره جالب میشه.» خاله برای ادامۀ کارهایش به آشپزخانه برگشت و مشغول همزدن خورشت شد و بلند گفت: «شهپر بعد از چند سال کار درحالیکه در اوج بود، تو مصاحبش اعلام کرد: خوانندگی را کنار گذاشتم و با بهرهای که از بانک میگرفتم زندگی کردم[15].»

پرسیدم: «دلیلش چی بوده؟ نکنه مردم نپسندیدنش؟» خاله گفت: «نه؛ اتفاقاً محبوب بود. هم در تهران و هم در شهرستان. «به خاطر شباهت زیادی که به «مهوش» بازیگر معروف و در اوج اون دوره داشت پس از تصادف و مرگ مهوش بهجای اون در ۱۵ فیلم ناتمامش هم بازی کرد و هم خوانندگی. همین باعث شد درآمد خوبی در مدت کوتاهی به دست بیاره و بعد به لندن رفت تا هم استراحتی کنه و هم در کنار پسرهاش که در لندن به تحصیل مشغول بودن، باشه»[16]. تو همان مصاحبهاش دربارۀ محبوبیتش و دربارۀ توجه خودش به نظرات مردم هم گفته بود. مثلاً یکبار تعریف کرد: «من مانند افراد ناشناس وارد سینما میشدم و صبح تا غروب مینشستم تا نظر مردم را از دهان خودشان درباره خودم بشنوم. او اعتراف میکرد که من سعی میکردم آنطور باشم که مردم دوست دارند و میپسندند.»[17] گفتم: «یعنی تو اون زمان هم خوانندهها بازیگر میشدن یا شهپر فقط این شانس رو داشت»؟ خاله گفت: «آره؛ بازی میکردن. مثلاً همین قاسم جبلی در فیلم «دزد عشق» بازی کرد؛ یا مثلاً تو فیلم «یوسف و زلیخا» به کارگردانی سیامک یاسمی.[18]»


تربیت فرزند یا خواندن در کاباره؟
همان موقع، داییاحمد درحالیکه چند دقیقه قبلتر از حمام بیرون آمده بود و با حوله سرش را خشک میکرد انگار که دلش بخواهد دربارۀ «شهپر» بیشتر بگوید، به موضوع او برگشت و گفت: «شهپر شانس آورد!» رو کردم به دایی و پرسیدم: «برای چی؟» دایی گفت: «برعکس خیلیها یه چیزایی براش مهم بود و بهموقع کنار کشید. یادمه همین خواننده در اوج محبوبیت و شهرت بهشدت احساس ناامنی میکرد؛ حتی ترس از ربودهشدنِ بچههاش رو داشت.» اینجا بود که گفتم: «آره؛ یکی از مصاحبههاش هست. بذارید از رو بخونم.» بعد، شروع کردم بلند بهخواندن: «گاهی از ترس تحرکات بدخواهان و رقیبان، پای بچههایم را بهپای خودم میبندم تا مبادا در خواب، بچههایم را بربایند.[19]»
بعد گفتم: «یه چیز جالب دیگه هم پیدا کردم.» نوشته: «همیشه مثل یک شیرزن از بچههایم محافظت میکردم؛ مبادا کوچکترین آسیبی به آنها برسد. هرگز اجازه نمیدادم بچههای من به اینجاوآنجا بروند و با اینوآن حشرونشر داشته باشند؛ چون میترسیدم این موضوع روی تربیت آنها اثر بدی بگذارد و خداینکرده بچههایم گمراه شوند. هرگز بچههایم را با خودم به کاباره و کافه نبردم و آنها تا امروز هیچگاه مرا در حال اجرای برنامه ندیدهاند و فقط صدایم را از روی صفحه و نوار گوش کردهاند.[20]»


در ذهنم پر از تناقض شده بودم؛ چطور امکان دارد کسی متوجه تربیت و گمراهی بچههای خودش باشد؛ اما خودش در کابارهها عامل گمراهی عدهای دیگر قرار گیرد. این را خودش میگوید؛ اگر هرکس دیگری چنین تحلیلی ارائه داده بود، جایی برای تردید میماند؛ اما این خود شهپر است که برای خانوادهاش پایبند به اصولی است که شاید رعایت همین اصول را برای دیگران نمیپسندد؛ چون پایبندی دیگران، مرگ امثال شهپرهاست و او دنبال رشد است؛ البته رشدی که فقط در درآمد و شهرت معنا میشود. همانجا که مثل ریگ، پولدرآوردن برایش ملاک اوج بود. تیر آخر را خاله زد که آمد جلوی من ایستاد و گفت: «ببین خالهجون همین شهپر تو همین مصاحبه گفته بود که «خیلی خوشحالم که از رقص و خوانندگی دست کشیدم و همۀ وجودم را صرف تربیت صحیح بچههایم کردهام و از این بابت خیلی خیلی خوشحالم.» [21] با تعجب نگاهش کردم و گفتم: «واقعاً؟» خاله سری به علامت مثبت تکان داد.

داشتم دنبال همین مطلب میگشتم که دیدم در یک قسمت نوشته: «من خوب میدانم که هستند دختران جوان زیادی که با دیدن ظواهر و شنیدن و دیدن برخی اخبار و شایعات خیال میکنند که زندگی فقط همین زرقوبرق ظاهری است و از پشت پرده خبر ندارند. میخواهم به اینها هشدار بدهم که از قول من بهعنوان یک فرد باتجربه بپذیرند که خوانندگی به این صورت و زیر تهدید دائمی مشتی گردنکلفت و باجخور و تیغکش و قدارهبند آخرعاقبتی ندارد. من خیلی زرنگی کردم که بهموقع خودم را از آن محیط نجات دادم وگرنه هیچ معلوم نبود که بر سرم چه خواهد آمد و مهمتر از آن، هرگز فرصت تربیت درست بچههایم را نداشتم؛ بنابراین توصیه میکنم اگر واقعاً استعداد خوانندگی دارید، بروید هنرستان موسیقی تعلیم بگیرید و درسش را بخوانید و از راه درستش وارد کار شوید.[22]»
این حرفها واقعاً برایم عجیب بود؛ سخنان معقولی که از زبان یک خوانندۀ کابارهای داشتم میشنیدم. در ذهنم گفتم یادم باشد اینها را برای نگار تعریف کنم. همکلاسیام را میگویم، عاشق بازیگری است. مدتی است که از این کلاس بازیگری به آن کلاس بازیگری میرود. گاهی آنقدر آدمهای کلاسش را نمیشناسم که حسابی نگرانش میشوم.
همنشینیِ اجرای موسیقی با نمایش تئاتر
مامان دیگر دست و صورتش را شسته بود و خستگیاش دررفته بود که با یک لیوان چای آمد و روی مبل نشست و گفت: «چه میگویید شما خاله و خواهرزادهای؟» درهمان حال قندی را در دهانش گذاشت و یککمی از چای را هورت کشید و گفت: «ای بابا اون موقعها یه لالهزار بود و یه ساز و ضربی.» داشت لبش دوباره برای هورت بعدی به چایی نزدیک میشد که پرسیدم: «بعد از انقلاب جمع شدن یا قبل از انقلاب فاتحهشان خونده شد؟» مامان جواب داد: «خب، خیلیها اونهارو مبتذل میدونستن. مگه نبود کاردان؟» خاله سرش را به علامت تأیید تکان داد؛ اما دایی گفت: «اون میخواست از موسیقی لالهزاری به نفع تئاترِ خودش بهره ببره؛ اما وقتی زمین خورد، موسیقی لالهزاری و خوانندگان اون سطحی رو حسابی کوبید.» بلند پرسیدم: «میشه یه جوری بگید که منم بفهمم؟»
مادرگفت: «ببین مامان جان! کارکرد موسیقی کوچه بازاری به خواندن تو لالهزار و بعد شهرت یک عده ختم نشد. بعضی مواقع برای کشوندن مردم به سینماها از این خوانندهها بهره میبردن. به طور مثال؛ در تبلیغات فیلم خودشون مینوشتن: «برخورد قدرتها، به انضمام کنسرت حسن شجاعی و گیتا ... [23]»

حالا کاردان میخواست هم تئاتر اجرا بشه هم مردم استقبال کنن. خب تئاتر مثل موسیقی طرفدار نداشت؛ اما «از بین هنرمندان تئاتر، تنها کسی که جرأت کرد در لالهزار به اجرای تئاتر بپردازه، پرویز کاردان بود. برنامش همانطور که زود گُل کرد، خیلی زود هم از رونق افتاد. کاردان برای رونقدادن مجدد به کارش، ساز و ضرب رو به تئاتر آورد. گویا لالهزار و سازوضرب دویار جداناشدنی بودن که به هیچ صورت نمیشه اونهارو از یکدیگر جدا کرد و مردمی که به لالهزار میرن، جز شنیدن موسیقی سازوضربی انتظار دیگهای ندارن.» [24] گفتم: «خوب اینکه باعث پیشرفت موسیقی شد.» دایی گفت: «بله؛ اما میدونی وقتی با کاردان مصاحبهکردن چی گفت؟»
بعد آمد نزدیک کشو تا تکههای روزنامه را پیدا کند. با کمی زیروروکردن گفت: «آهان بیا.» «کاردان وقتی تو همین طرح شکست خورد تو مصاحبهاش با مجلۀ ستارۀ سینما گفت: «ما با تماشاگر مست سروکار داشتیم و به اجبار، هر شب چندین مأمور نیروی انتظامی از ما حمایت میکرد و بالاخره نتوانستیم ادامه دهیم. تماشاگر زیادی از بالای شهر داشتیم؛ اما این تماشاگر وقتی میآمد و بغل دست یک نفر مست مینشست، دیگر نمیآمد. بالاخره یک نفرمان چاقو خورد و سه نفرمان هم کتک خورد و دیدیم ادامۀ کار (برگزاری تئاتر در لاله زار) ممکن نیست[25].»

بعد ادامه داد: «کلاً رویکرد همون مجله به این نوع موسیقی و محله لالهزار، منفی بود. مثلاً همینجا بیپرده نوشته: «اگر این محلها فقط به صورت تئاتر حفظ میشد، ما اکنون عدۀ زیادی بازیگر، نویسنده و کارگردان مبتذلساز تئاتری داشتیم، حالا هم در این محلها عدۀ زیادی خوانندهی مبتذل خوان، شاعر مبتذلسرا و نوازنده و آهنگساز مبتذلنواز رشد کردهاند»[26]. خاله، درحالیکه پدربزرگ را برای خواباندن روی تختش کمک میکرد گفت: «ای بابا اینها هم دورانی داشتن برای خودشون؛ فراز و فرودی داشتن؛ نمیشه سیاهِ سیاه دیدشون و نمیشه سفیدِ سفید ارزیابیشون کرد. هرچه بود خاطرهای بود که گذشت.»
راجکاپور و شلوار پارۀ جبلّی
خاله انگار که یاد خاطرۀ خندهداری افتاده باشد، اول کلی خندید و بعد گفت: «احمد یادت هست جبلّی در دیدار با راجکاپور؟» دایی احمد هم وقتی یادش آمد بلند خندید و گفت: «هست تو همین تیکهروزنامهها دیدمش». من که حسابی کنجکاو شده بودم به دستان دایی نگاه میکردم که دایی گفت: «ایناهاش.» «یکروز میزبانان راجکاپور، او را به سینما دیانا آوردند تا چند قطعه از فیلمهای فارسی را تماشا کند. بالطبع سیل هنرمندان نیز به آنجا سرازیر شده بودند از جینالولوی وطنی و مهین معاونزاده گرفته تا شاپوری و ایرن و آقای قاسم جبلّی (اسم ایشان را بهاین جهت آوردم که این ماجرا مربوط به آقاست.)
حال در سالن انتظار چه وقایعی اتفاق افتاد و وقتی راج وارد شد چگونه حاضران بهدورش ریختند و بهدامانش آویزان شدند، چگونه خانم تامارا رقّاصۀ معروف کافههای تهران داد میزد: «من، راجکاپور جونم را ببینم؛ و به چه ترتیب چند تا خانم دیگر نزدیک بود میان آن جار و جنجال زیر دست و پا بروند، بهتر است ناگفته گذاشته شود. بعد از اختتام این صحنههای ناراحتکننده، بالاخره راج را وارد سالن کردند. وقتی فیلم تمام شد و راج با همان هیاهو و جنجال از سینما خارج گردید. آقای جبلّی که از چند دقیقه پیش بیرون آمده بود، کنار جوی آب انتظار راج را میکشید، یکمرتبه به مشاهده او از جا پرید و فریاد زد: «آهای فتو، آهای فتو» اما نفهمیدم چطور شد که غفلتاً پایش لیز خورد و توی جوی آب افتاد و قسمت اعظم شلوارش بهنحو خندهآوری خیس شد؛ ولی خندهآورتر این بود که فوراً از جوی آب بیرون آمده با یک پرش تارزانی خودش را به راج رساند و ناگهان بهشدت بازوی او را چسبید و در تمام این احوال حتی برای یک لحظه هم فریاد آهای فتو، آهای فتوی او قطع نشد. قیافه جبلی با آن شلوار خیس و آن همه سماجت بهقدری خندهآور بود که راج هم بهخنده افتاد؛ ولی بالاخره «فتو» آرزوی جبلی را به انجام رساند[27].»

انقدر با دایی خندیدیم که مادر صدایش درآمد و گفت: «ساکت باشید بابا خوابیده.» منم گفتم: «آخرش چی شدن اینا؟» مامان گفت: «جبلّی» پس از چند سال شهرت بهتدریج نامش از سر زبانها افتاد؛ فقط یادم هست که وقتی «شب آشنایی مریم بیا بیا»ی او به بازار اومد، شهرت گذشتهاش را برای چند صباحی، تجدید کرد» [28]. خاله گفت: «بله تا سال ۵۱ هم «جبلّی» در کابارهها و تئاترها آواز میخوند؛ اما براثر یک تصادف با اتومبیل چشم، زبان و یکی دو ناحیه دیگر بدنش آسیب دید و مجبور شد از خوندن کناره بگیره. یادمه حدود ۵۲ بود که جبلّی در یک بنگاه معاملات اتومبیل فعال بود.[29]» دیگر نه خاطرهای مانده بود که با هم مرور کنیم نه تکهروزنامهای که برایم سؤال باشد. دایی رفت سراغ تلویزیون و مامان رفت کمک خاله. در حالی که زمزمه میکردم: «تو بیا ای صیادم
که قفس تو افتادم
بگشا از من دستانم
که دمی پر بگشایم ...»
همۀ نوارها و برگهها را داخل کشوی پدربزرگ جمع کردم و در آن را بستم؛ وقتی برگشتم دیدم پدربزرگ هم به آرامی به خواب رفته است.