محمدمهدی حسینزاده
تیمور لنگ قرن بیستمی
«تیمور» نام اولین رئیس ساواک بود. شنیدن نامش مردم را بهیاد «تیمور گورکانی» میانداخت؛ چون قساوت و خشونت تیمور بختیار کم از تیمور لنگ نداشت. نام هر دو، وحشت به دل مردم را میانداخت. با این فرق که یکی فرنگرفته و درسخواندۀ قرن بیستمی بود و دیگری از عشایر مغول قرن پانزدهمی (م).
عبدالحسین واحدی و فحشهای مستهجن بختیار
«تیموربختیار» عموزادۀ «ثریا» همسر دوم محمدرضا شاه بود که در کودتای 28 مرداد نقش فعالی داشت و با مخالفین برخورد کوبندهای کرد و به همین جهت به چشم شاه آمد. مسعود بهنود بعد از شرح دستگیری نواب و همراهانش مینویسد: «کار تمام شده بود. آنها را با کامیون ارتشی به فرمانداری نظامی فرستادند. در آنجا بختیار سفّاک آمادۀ پذیرایی بود. دو روز بعد که عبدالحسین واحدی به چنگ مأموران فرمانداری نظامی افتاد، «علم» باز آمد تا پیشنهاد شاه را در دفتر سپهبد بختیار تکرار کند. چون گفتگو به بنبست رسید و «واحدی» فحشهای مستهجن بختیار را تاب نیاورد و به پاسخگویی برخاست؛ بختیار درحالیکه علم و آزموده و امجدی در اتاقش بودند اسلحۀ خود را کشید و مغز واحدی را به گلولهای از هم پاشید! [1]»
تیمور، بهترین گزینه برای ریاست ساواک
تیمور بهخاطر جاهطلبی غیرقابلوصفی که داشت برای ریاست ساواک از دیگران مناسبتر بود. اگرچه میل سیریناپذیر به قدرت، آخر امر کار دستش داد؛ اما در آن شرایط پیچیده باعث میشد او در جهت ترفیع درجه دست به هر کاری بزند. این مسئله همان چیزی بود که یک مأمور ساواکی میبایست دارا باشد. خشونت او تنها در مواجهه با جاسوسان شوروی یا معترضین وطنی نبود. او در برخورد با مردم عادی نیز بسیار خشن و بیرحم عمل میکرد. نویسندۀ مجلۀ پرتیراژ سپیدوسیاه ماجرایی را از برخورد بختیار با مردم عادی شاهد بوده که خواندن آن ذهن هر انسانی را پریشان میکند. اگرچه این خاطره در سال 58 چاپ شده است؛ اما با توصیفاتی که درمورد روحیات بختیار از زبان دوست و دشمن نقل شده، همخوانی دارد. در این متن آمده:
بوقهای گوشخراش مرسدسبنز سیاه
«غروب یکی از روزهای تابستان 1336بود. طبق معمول پیادهروهای جادۀ پهلوی (خیابان مصدق فعلی) قسمتی که به میدان تجریش میپیوندد پر از جمعیت بود و سیل اتومبیلها از تهران به سوی شمیران روان شده بود. نگارنده به اتفاق تنی چند از دوستان گرمابه و گلستان در انتهای خیابان پهلوی نرسیده به میدان تجریش جلوی یکی از کافهقنادیهای معروف ایستاده و سرگرم گفتگو بودیم.
در ساعات غروب بهار و تابستان معمولاً تراکم جمعیت و مشکل ترافیک و عبور و مرور اتومبیلها در حولوحوش میدان تجریش امری عادی است؛ اما آن روز به علت ورود یکی از روسای کشورهای همسایه، مجلس شبنشینی در کاخ سعدآباد و رفتوآمد تعداد زیادی اتومبیل متعلق به وزیران و نمایندگان مجلسین و امرای ارتش و ژاندارمری و شهربانی، مشکل ترافیک دوچندان شده بود. حدود ساعت هفتونیم کمی از ازدحام کاسته شد. در این لحظه نگارنده و رفقایم نزدیک باغ فردوس شمیران و مدرسه شاهپور سابق تجریش بودیم و داشتیم بهطرف میدان تجریش حرکت میکردیم. ناگهان صدای بوقهای گوشخراش یک اتومبیل مرسدسبنز سیاه، رشتۀ افکارمان را پاره کرد و ما را از حال و هوای خوش غروب شمیران بیرون آورد. به خیابان نگاه کردیم و منظره جالبی دیدیم. یک اتومبیل کهنۀ زهواردررفته مدلپایین به علت حرکت آرام و کُند خود از حرکت اتومبیل مرسدسبنز جلوگیری میکرد و رفتوآمد سایر اتومبیلها اجازه نمیداد که ماشین بنز بر آن اتومبیل کهنه سبقت بگیرد.
نفسزدن ماشین قراضه در سربالایی تجریش
سرنشینان اتومبیل کهنه یک مرد جوان و همسرش و دو کودک دختر و پسر شش هفتساله بودند که معلوم بود رئیس خانواده با هزار زحمت و قرضوقوله این مرکب فرسوده را برای گردش شب و صبح جمعه اهلوعیال آماده کرده و اکنون به علت کهنگی بیش از حد اتومبیل و اسقاط و قراضهبودن آن در سربالایی تجریش به نفسزدن افتاده است. به اتومبیل پشت سر که بنز آخرین سیستم 1956 بود نگاه کردیم. دو درجهدار ارتش که یکیشان مسلسل به دست دارد، جلو نشسته بودند. در صندلی عقب کسی نشسته بود که کمتر ایرانی بود که چهره او را به یاد نداشته باشد. به خاطر بیاورید که در آن سالها ایران تلویزیون نداشت و تمثال رجال و نظامیان بلندپایه از تلویزیون به نظر مردم و بینندگان نمیرسید؛ اما قدرت زور سرنیزه و هیبت او هر کار میکرد.
فحشهای رکیک تیمسار به رانندۀ ماشینقراضه
روزنامهها هفتهای چندبار عکس او را در صفحه اول به چاپ میرساندند. خود شما حدس میزنید که آن بنزنشین پرهیبت که در یقۀ پر از یراق و برگ زیتون و تاج و ستارۀ اونیفرم رسمی و آبیرنگ فرورفته بود که بود؟ تیمسار تیمور بختیار معاون نخستوزیر و سرپرست سازمان اطلاعات و امنیت کشور که به ضیافت رسمی کاخ صاحبقرانیه میرفت. سیبیل باریک و مرتب نگاه خشمگین و تعلیمی او را که از پنجرۀ اتومبیل بیرونآمده بود هرگز نتوانستهام از خاطر ببرم. کلاه نظامیاش تا روی ابروانش پایین آمده بود. سینهاش پر از نشان و مدال و واکسین کنارش بانویی نشسته بود که ندانستم کیست. لابد همسرش بود. به میهمانی دعوت داشت. و حرکت کُند و قیافۀ اتومبیل کهنۀ جلویی که صاحب بدبختش نه عظمت و قدرت بختیار و نه کمحوصلگی و پرکاری او را داشت و شاید هم عجلهای نداشت که وقت بگذراند تیمسار را تا سرحد جنون عصبانی ساخته بود.
گویا این وضع سهچهار دقیقهای طول کشیده بود. اتومبیل جلویی آرام و کُند میرفت و اتومبیل تیمسار مثل شهاب یا شاهبازی میخواست پر بکشد. کمحوصلگی اتومبیل به راننده و از راننده به تیمسار سرایت کرد. وقتی بوقزدنهای اتومبیل بنز از حد گذشت راننده اتومبیل جلویی که نمیدانست مرسدسبنز عقبی چرا انقدر عجله دارد اتومبیلش را متوقف کرد و سرش را از پنجره درآورد و فریاد زد چه خبر است مگر سر میبری؟ مگر نمیدانی اتومبیلم معیوب است؛ به زحمت راه میرود. این خیابان به این پهنی چرا از آن طرف نمیروی؟ این را گفت و دوباره سرش را تو برد و دوباره استارت زد. اینجا بود که سر تیمسار از پنجرۀ سمت راست عقب اتومبیل بیرون آمد. آن دندانهای سفید آغشته به زردی سیگار را که میان لبهای درشت تیمسار میدرخشید از یاد نمیبرم. آن دهان باز شد و رکیکترین فحشها را به سوی راننده اتومبیل جلویی با حوالههایی به خواهر و مادر و زن راننده سرازیر کرد: پفیوز... فلانفلان شده ... مادر فلان ... خواهر فلان ...»
ضربوشتم راننده جلوی دیدگان خانوادهاش
تیمسار که جوری رفتار میکرد انگار یک چریک آموزشدیده را بعد مدتها تعقیب و گریز در خیابان دیده است به راننده دستور داد جلوی ماشینقراضۀ مرد بدشانس بپیچد. زن و بچه با بُهت توام با ترس، ماشین بنز مشکی را نگاه میکردند. «تیمسار از همان در پیاده شد رفت که در اتومبیل قراضه را باز کند. راننده که از دیدن این امیر بلندقد و گردنکلفت و زورمند وحشت کرده بود در را با دو دستش گرفت و فریاد زد: چی شده تیمسار؟ چی شده؟ خب غلط کردم! تیمسار که مثل نقلونبات فحش از نوک زبانش میریخت داد زد: ...خوردی. غلطکردی پدرسوخته... جلوی من ویراژ میدی مادر... جلوی منو میگیری؟
زن فریاد میکشید و داد میزد و میگفت: چیکارش داری؟ شوهرمو چیکار داری؟ تهلهجة رشتی داشت. بچهها عقب اتومبیل گریه میکردند. یکی از بچهها (پسرک) دستش را جلو آورد در گرفتن دستگیره و اجازهندادن به تیمسار برای بازکردن در. تیمسار دستش را با تعلیمی تو برد و شروع کرد به زدن به سروکله آن مرد. مردی که گناهش این بود برای وقتگذرانی و خوردن حداکثر نان و کبابی با زن و بچهاش به تجریش آمده و ندانسته سر راه تیمسار معظم قرار گرفته است. تیمسار مدتی توی سروکله مرد کوفت و من دیدم که رگه خونی از بالای پیشانی مرد راه افتاد. هیچکس جرئت دخالت نداشت مگر راننده و مستحفظ تیمسار که با فریاد تیمسار از اتومبیل پریدند پایین. در اتومبیل را بهزور باز و تقریباً شکستند. راننده خونی و مالین را از اتومبیل بیرون کشیدند و به دست تیمسار دادند.
تیمسار آن گناهکار خائن خیانتکار را تا میخورد به دست مبارک تنبیه نمود. هرچه زن و بچههای مرد فریاد زدند به جایی نرسید. تیمسار خوب که خسته شد او را به دست مستحفظش سپرد و در این موقع تازه اتومبیل اسکورت که عقب مانده بود رسید و چهار غولبیابانی از آن پایین پریدند و گریبان مرد کتکخورده را گرفتند و درحالیکه زمزمههای اعتراض مردم کمکم بلند شده بود و اول از همه زنهای رهگذر و اتومبیلسوار که جرئت بیشتری داشتند روی مظلومیت خانواده آن بدبخت زبان به اعتراض گشوده بودند، معلوم شد که مرد بیتقصیر بوده و غرضش از کُندراندن جلوی تیمسار، بیاحترامی یا سوء قصد نبوده و تیمسار اشتباه فرمودهاند!
من سالها نگاه مبهوت و بغض کرده آن مرد بیگناه و همسر جوان و دو بچه خردسالش را که باور نمیکردند کسی پیدا شود و بتواند پدرشان و رئیس خانواده را که مظهر قدرت و عظمت است کتک بزند. از یاد نمیبرم مخصوصاً که مرد بینوا و تحقیرشده جلوی بچههایش سر روی در اتومبیل گذاشت و زارزار گریه کرد. [2]»

