سعید امینی
روایت دوران پهلوی در کشاکش اغراض سیاسی
در سالهای اخیر، روایت دوران پهلوی بیش از آنکه تنها رویکردی تاریخی داشته باشد، به میدان رقابتی با اهداف سیاسی خاص تبدیل شده است. رسانهها و شبکههای فارسیزبان خارج از کشور میکوشند تصویری آرمانی و نوستالژیک از ایران پیش از انقلاب ارائه دهند؛ روایتی که در آن بسیاری از مشکلات ساختاری، سرکوبهای سیاسی و شکافهای اجتماعی یا نادیده گرفته میشود یا به حاشیه میرود. حاصل این بازنمایی، شکلگیری برداشتی است که دوران پهلوی را دورهای رویایی و انقلاب ۱۳۵۷ را تصمیمی نادرست جلوه میدهد. در چنین فضایی، روایت دقیق، مستند و منصفانه از آن مقطع تاریخی، بیش از هر زمان دیگری اهمیت پیدا میکند؛ بهویژه زمانی که از ظرفیت سینما و تلویزیون برای بازآفرینی این روایت استفاده شود.
کلاغ و تاسیان؛ یک بستر تاریخی با دو روایت متفاوت
با اینحال به تصویرکشیدن دهه پنجاه ایران در قالب فیلم و سریالها همیشه با یک چالش بزرگ همراه بوده است؛ چگونه میتوان گذشته را به تصویر کشید، بدون آنکه اسیر شعارزدگی شد یا در دام نوستالژی افتاد؟ پاسخ هر فیلمساز به این پرسش، ریشه در جهانبینی او دارد. مقایسه سریال «کلاغ» به کارگردانی محمدحسین مهدویان که اکنون در شبکه خانگی فیلیمو در حال پخش است با سریال «تاسیان» که یک سال گذشته از همین شبکه پخش شد و انتقادات زیادی هم به همراه داشت، از همین منظر اهمیت پیدا میکند؛ دو سریالی که اگرچه از لحاظ داستانی شباهتهای زیادی به هم دارند، اما در شیوه روایت و نگاه به تاریخ، تقریباً در دو خط موازی قرار میگیرند.
ساواکی عاشق؛ کاراکتر مشترک هر دو فیلم
داستان هر دو سریال در سالهای پایانی حکومت پهلوی جریان دارند. هر دو، یک مأمور ساواک را در مرکز روایت قرار دادهاند؛ در مرکز داستان «کلاغ» مأموری قرار درد که درگیر عشقی نامتعارف با دختری جوان با گرایشهای چپ میشود. همین رابطه، او را میان وظیفه سازمانی و احساسات شخصی سرگردان میکند. این شباهت آنقدر پررنگ است که تماشاگر ناخواسته او را با شخصیت اصلی فیلم «تاسیان» مقایسه میکند. اما تفاوت اصلی از جایی آغاز میشود که یکی تاریخ را در خدمت درام قرار میدهد و دیگری درام را تابع تاریخ میکند.
محمدحسین مهدویان در سالهای گذشته نشان داده که علاقه ویژهای به روایت تاریخ معاصر دارد. از «ایستاده در غبار» و «ماجرای نیمروز» گرفته تا «درخت گردو»، همواره کوشیده است واقعیتهای تاریخی را با زبان سینما روایت کند. اما نقطه عطف کارنامهی او بیتردید «زخم کاری» بود؛ مجموعهای که ثابت کرد مهدویان فقط یک فیلمساز سیاسی یا تاریخی نیست؛ بلکه میتواند در ساخت یک درام پرتعلیق، شخصیتمحور و پرکشش نیز موفق باشد. «زخم کاری» مخاطب را قسمت به قسمت با خود همراه میکرد، شخصیتهای خاکستری میساخت و حتی سکوتها و نگاهها نیز در پیشبرد داستان نقش داشتند. پس طبیعی است که با نگاه به کارنامه مهدویان، انتظارها از «کلاغ» بسیار بالا باشد.
کلاغی که نپرید!
اما «کلاغ» برخلاف انتظار، کمتر توانست همان کشش را تکرار کند. این به معنای شکست کامل سریال نیست؛ اتفاقاً «کلاغ» در یکی از مهمترین بخشهای خود، یعنی بازنمایی فضای امنیتی دهه پنجاه، عملکرد قابل دفاعی دارد. برخلاف بسیاری از آثار سالهای اخیر که ساواک را صرفاً به چند مأمور شیکپوش و مؤدب تقلیل دادهاند، این سریال تلاش میکند ساختار سرکوب را به نمایش بگذارد. یکی از تأثیرگذارترین لحظات مجموعه، سکانس بازسازی شکنجههای ساواک است؛ صحنهای که بدون اغراقهای رایج، خشونت سازمانیافته دستگاه امنیتی را به تصویر میکشد و یادآوری میکند که پشت ظاهر مدرن آن حکومت، سازوکاری برای حذف و سرکوب مخالفان وجود داشت. همین نگاه باعث میشود «کلاغ» از نظر تاریخی باورپذیرتر از بسیاری از آثار مشابه باشد.
این وفاداری به تاریخ، بزرگترین امتیاز «کلاغ» است. مهدویان برخلاف برخی آثار که گذشته را به فضایی نوستالژیک و دلنشین تبدیل میکنند، تلاش کرده تناقضها، ترسها و فضای امنیتی آن دوران را بازسازی کند. او علاقهای ندارد مأمور ساواک را به یک قهرمان رمانتیک تبدیل کند که تنها قربانی شرایط است. شخصیت اصلی «کلاغ» هرچند احساسات انسانی دارد، اما همچنان عضوی از ساختاری است که ماهیت آن بر کنترل، بازداشت و سرکوب استوار است. این تفاوت ظریف، نگاه تاریخی سریال را از بسیاری از آثار اخیر متمایز میکند.
تاسیان؛ پرکشش اما غیرتاریخی
در مقابل، «تاسیان» از همان ابتدا نشان داد که اولویتش نه تاریخ، بلکه قصهگویی است. این سریال از نظر ریتم، میزانسن، طراحی صحنه، موسیقی و شخصیتپردازی، اثر خوشساختتری است. مخاطب خیلی زود با شخصیتها ارتباط برقرار میکند، روابط عاطفی قابل لمس هستند و هر قسمت انگیزهای برای تماشای قسمت بعدی ایجاد میکند. این همان ویژگیای است که باعث شد «تاسیان» در فضای مجازی و میان مخاطبان عام بازتاب گستردهای پیدا کند.
اما همین جذابیت، هزینهای هم داشته است. «تاسیان» برای آنکه داستان عاشقانهاش را پیش ببرد، تصویری از ساواک ارائه میدهد که بیش از حد انسانی و ملایم است. گویی مأموران این سازمان، بیشتر عاشقپیشهاند تا بازجو؛ بیشتر دغدغه احساسات شخصی دارند تا اجرای سیاستهای امنیتی. درنتیجه، سازمانی که در تاریخ ایران با سرکوب مخالفان، بازداشتهای گسترده و شکنجه شناخته میشود، در بسیاری از لحظات به پسزمینهای برای یک ملودرام عاشقانه تبدیل میشود. این همان نقطهای است که بسیاری از مخاطبان و منتقدان، از آن با عنوان سفیدشویی یا دستکم نرم کردن تصویر ساواک یاد کردهاند.
البته باید منصف بود. با اینکه «تاسیان» در بازنمایی دقیق تاریخ با انتقادهایی جدی روبهروست، اما در مقام یک درام، موفقتر از «کلاغ» عمل میکند. شخصیتها زنده و ملموساند، دیالوگها روانتر نوشته شدهاند و روابط میان آدمها بهتدریج شکل میگیرد و برای مخاطب باورپذیر میشود. همین ویژگیها باعث میشود تماشاگر نهتنها داستان را دنبال کند، بلکه با شخصیتها نیز همراهی و همدلی کند.
کلاغ و تاسیان در بوته نقد
ضعف اصلی «کلاغ» دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود. مهدویان اینبار بیش از آنکه فرصت کافی برای رشد شخصیتها و شکلگیری تدریجی روابط عاطفی فراهم کند، انرژی خود را صرف بازسازی فضای تاریخی و انتقال اطلاعات کرده است. این مسئله با استفاده مکرر از نریشن نیز تشدید میشود. درام، هنری مبتنی بر تصویر و کنش است؛ مخاطب انتظار دارد از خلال رفتار شخصیتها، میزانسن، دیالوگها و جزئیات روایت، به جهان اثر و ایدههای کارگردان راه پیدا کند، نه اینکه بخش مهمی از اطلاعات و احساسات برای او روایت و توضیح داده شود. نریشن اگرچه در مواردی میتواند به پیشبرد داستان کمک کند، اما وقتی جای روایت تصویری را بگیرد، بخشی از لذت کشف را از مخاطب میگیرد. بیننده دوست دارد خودش قطعات پازل را کنار هم بگذارد، انگیزه شخصیتها را کشف کند و رازهای داستان را بهمرور دریابد، نه اینکه پاسخ بسیاری از پرسشها را از زبان راوی بشنود.
این تفاوت، بیش از هر چیز در ریتم دو سریال دیده میشود. «تاسیان» از همان قسمتهای ابتدایی مخاطب را وارد بحران میکند، اما «کلاغ» زمان زیادی صرف معرفی موقعیتها میکند و تا داستان به نقطه اوج برسد، بخشی از مخاطبان حوصله خود را از دست میدهند. در واقع، مهدویان همان فیلمسازی است که در «زخم کاری» با کمترین امکانات روایی، بیشترین تعلیق را خلق میکرد، اما در «کلاغ» گویی این مهارت تا حدی زیر سایه دغدغههای تاریخی قرار گرفته است.
شاید مهمترین تفاوت این دو اثر در نوع نگاهشان به گذشته باشد. «تاسیان» گذشته را زیباتر از آنچه بوده روایت میکند و از دل آن، یک داستان عاشقانه بیرون میکشد؛ درحالیکه «کلاغ» تلاش میکند گذشته را با تمام تلخیهایش نشان دهد؛ حتی اگر این انتخاب از جذابیت دراماتیک اثر بکاهد. هیچکدام از این دو رویکرد، بهتنهایی تضمینکننده موفقیت نیست. تاریخ بدون قصه، مخاطب را خسته میکند و قصه بدون تاریخ، واقعیت را قربانی سرگرمی میکند.
مقایسه این دو سریال، یک پرسش مهم را نیز پیش میکشد؛ آیا برای ساخت یک درام تاریخی باید میان جذابیت و حقیقت یکی را انتخاب کرد؟ تجربه سینمای جهان نشان داده پاسخ منفی است. بهترین آثار تاریخی، هم روایت پرکشش دارند و هم به واقعیت وفادار میمانند. بنابراین مشکل نه از تاریخ است و نه از درام، بلکه از ناتوانی در ایجاد تعادل میان این دو.