اقلیما انصاری
ازدواج مبارک
عروس 18 ساله، با صدای ظریفش بله را گفت و صدای صلوات، سکوت گلزار شهدا را شکست. لحظاتی بعد هم، شادی فضا را فرا گرفت و زهرا با خجالت سر به زیر انداخت و به یکییکیِ تبریکها، محجوبانه پاسخ داد. پدر خم شد و پیشانی دخترش، درست جایی که سربند قرمز «جانم فدای رهبر» بسته شده بود بوسید و گفت: «خوشبخت بشید. مبارکه.»
زهرا، از ته دل آرزو کرد که واقعاً مبارک باشد و بعدها از انتخابش پیش پدر شرمنده نشود؛ تهِ دل خودش که به درستی این انتخاب امید و باور داشت. داماد جوان که نگاهش از شادی این وصلت برق میزد، دست عروسش را گرفت و از جا بلند شدند. لحظاتی بعد پایین چادر سفید زهرا، سنگ سرد مزار شهدا را نوازش میداد و دست در دست حسین به شهدا ادای احترام میکردند و یکییکی از کنار مزارها میگذشتند.
بعد از مدتها داشت در گوشی، عکسهای روز عقدشان را نگاه میکرد و از دیدنشان مثل هربار لبخندی دلنشین کنج لبش آرام گرفته بود. چندین ماه از آن روز گذشته بود و عکسهای دو نفرهشان تا چند روز دیگر سه نفره میشد. لبخندش با این فکر آنقدر عمیق شد که توجه حسین را به خود جلب کرد و از او پرسید: «داری چی میبینی؟»
- عکسهای عقدمون رو.
- تنها تنها؟
بعد هم نشست کنار همسرش و زهرا گوشی را گرفت سمتش و با هم دوباره خاطره آن روز را مرور کردند و باز هم مثل همان چند ماه پیش در سر سفره عقد، حسهای قشنگی نشست توی دل هر دو؛ حس دوستداشتن، وفاداری، عشق، تعهد و... زهرا ناگهان بدون مقدمه گفت: «بریم بیرون؟»
- بیرون؟ کجا بریم؟
- همون همیشگی...
حسین بلند شد و گفت: «بریم.»
همان قرار همیشگی
همان همیشگیشان میشد مزار شهدا. تفریح اصلیشان در این مدتی که از آغاز زندگی مشترکشان میگذشت، رفتن به مزار شهدا بود؛ همراه و همقدمِ هم، بدون ذرّهای اختلاف روی انتخاب این محل برای خوششدن حالشان. بعد از زیارت قبور شهدا در مسیر برگشت به خانه کمی هم برای مسافر کوچکی که در راه داشتند خرید کردند؛ قرار بود بهار 1405 را با حنانه خانم جشن بگیرند. هر دو، روی این اسم برای دختر کوچکشان توافق کرده بودند و برای آمدنش ذوق داشتند؛ خانم کوچولو شده بود نُقل محفل دو نفرهشان و هنوز پا به دنیا نگذاشته، به زندگی نوپایشان قشنگی خاصی بخشیده بود.
اواسط اسفند بود و سال 1404 با سرعت، امّا با توجه به شرایط جنگی تحمیلشده به کشور، به تلخی رو به پایان بود. زهرا بهسختی بلند شد و رفت سراغ ساکی که برای فردا و رفتن به بیمارستان بسته بود تا برای آخرین بار آن را چک کند و خاطرش جمع شود. نگاهش با عشق نشست روی ساک و ته دلش غنج زد. قرار بود 14 اسفند قشنگترین تاریخ زندگی او و حسین شود. دیگر بابا حسین 22 ساله و مامان زهرای 18 ساله به جای ماهها و روزها، داشتند ساعتها و دقیقهها را میشمردند.
ماموریت ناگهانی
گوشی حسین زنگ خورد. جوابهای کوتاه و نگاهی که با نگرانی به همسرش دوخته شده بود. به محض اینکه که قطع کرد، زهرا پرسید: «چیزی شده؟» حسین ماند که برای دادن خبر مأموریتش، مقدّمه بچیند یا مستقیم برود سر اصل مطلب؟! بالاخره هم دل به دریا زد و گفت: «باید برم مأموریت.» و با نگرانی منتظر واکنش همسرش ماند. اصلاً باورش نمیشد زهرا اینطور استقبال کند و خودش برای بستن بار سفرش بلند شود، آن هم با روی باز و خلق خوش بدون هیچ گله و شکایتی از تنها گذاشتن او در یکی از بهترین و مهمترین روزهای زندگیشان.
به درگاه اتاق تکیه داد و با نگاه به زهرا که داشت وسایل او را درون ساک میچید، پرسید: «میخوای به فرمانده بگم که خانمم فردا وضع حمل داره و نرم؟» زهرا بدون لحظهای تعلّل گفت: «نه؛ برو خدا پشت و پناهت باشه.» و به کارش ادامه داد. همسر یک پاسدارشدن که زیاد هم مأموریت میرفت، دیگر او را در بستن ساک سفرش خُبره کرده بود. نمیدانست چرا اینبار دلش شور میزند! امّا ذرّهای تردید نداشت که نباید مانع رفتن حسین شود و او باید برود تا زهرا شرمنده حضرت فاطمه و حضرت زینب (سلاماللهعلیهما) و مردم ایران نباشد.
به وقت رفتن
وقت رفتن فرا رسیده بود. زهرا هنوز هم لبخند بر لب داشت و دل همسرش را دم آخری با رفتارش گرم نگه میداشت. ته دلش خیلی میخواست که همسرش فردا کنارش باشد؛ امّا خواسته قلبش را حتّی به زبان هم نیاورد تا تردیدی به دل یا خمی به ابروی مردش نیاید. لحظه آخر چفیه را داد دست حسین و گفت: «این رو بنداز دور گردنت که هرجا رفتی یاد منم باشی.» خودش را از زمانِ بله گفتن به یک پاسدار، همسنگر او میدانست که باید تا تهش را به هر جا هم که ختم میشد با هم طی میکردند. نگاه حسین نشست روی چهره همسرش؛ ولی همچنان هیچ تردیدی در آن نبود و همین دلش را بیش از پیش برای رفتن پای لانچر گرم کرد. پاسخ داد: «چشم. همهجا یادت هستم. مواظب خودت باش.»
لحظات خونین
بچهها سوار ماشین شده و به سمت سوله امن در حرکت بودند. حدود پنج متر مانده به آن، ناگهان آسمان نارنجی شد و همهچیز به هم ریخت. پهپاد دشمن آنها را هدف گرفته بود. درِ ماشین باز شد و حسین روی زمین افتاد. فریاد بچهها را کمی دورتر از خودش شنید که میگفتند: «حسین بیا... زدند...» نگاهش به دستان زخمیاش افتاد. میخواست حرکت کند ولی نتوانست، حس کرد کفشهایش سوخته و قدرت حرکت را از او گرفتهاند. همانطور که روی زمین افتاده بود سینهخیز به سمت تیر چراغ برق رفت و از تاریکی مطلق بیرون آمد. با شنیدن صدایی وحشتزده که گفت: «یااباالفضل! بچهها، حسین دست و پا نداره...» تازه فهمید چه بر سرش آمده است!
بعد هم صدای پاهایی را شنید که به طرفش میدویدند. نگاهش تا رسیدن بچهها به روی چفیه نشست؛ سوخته و خونین بود. یاد زهرا و حنانه به جانش چنگ انداخت... حنانه؟! حس کرد ماندنی نیست. باید وصیت آخرش را به رفیقش میگفت و میرفت. نگاهی به دستان از مچ قطعشدهاش انداخت و خونی که از بدنش جاری بود؛ یاد کربلا افتاد و دخترک سه سالهی امام حسین علیهالسلام. نگاهی به رفیق صمیمیاش کرد و با درد نالید: «با خانمم قرار گذاشته بودیم که اسم دخترم رو بذاریم حنانه... از طرف من بهش بگو اسمش رو بذاره رقیه.» خون زیادی از بدنش رفته و تشنگی شدیدی بر او غلبه کرده بود...
آقای لانچر و زندگی جدید
وقتی چشم باز کرد نمیدانست چند ساعت را در بیخبری گذرانده است! ماسک اکسیژن روی صورتش بود و هنوز تحت تأثیر داروی استفادهشده در اتاق عمل، بین هوش و بیهوشی بود. صدای مداحی موردعلاقهاش در همان حال او را با خود همراه کرد: «ببین چهقدر شهید... آوردن از تو سوریه... منم باید برم... آره برم سرم بره...»
زهرا برای هزارمینبار در طی آن دو سه روز با عشق نگاهی به دخترک تازه از راهرسیدهاش انداخت و مثل هربار هم قند مادرشدن در دلش آب شد و کامش را شیرین کرد. دست برد و گوشیاش را که زنگ میخورد برداشت؛ حسین بود. با حالت خاصی پرسید: «حسین خودتی؟» حسین سعی کرد درد نشسته در صدایش را پنهان کند تا همسر تازه فارغشدهاش را نگران نکند: «سلام. آره خودمم. خوبی؟»
زهرا دوباره پرسید: «حسین واقعاً خودتی؟»
حسین با درد خندید و جواب داد: «زهرا، پس من کیام؟ حسینم دیگه.» و کمکم خبر مجروحیتش را به او داد.
- حسین راستش رو بهم بگو چی شده؟
- نگران نباش. طوری نشده. فقط یک کمی زخمی شدم. میخواستم دو سه روز پیش زنگ بزنم ولی نشد.
دو سه روز بود حسین زخمی شده بود و او خبر نداشت! سعی کرد نگرانیاش را پنهان کند تا همسرش اذیت نشود. خندید و به شوخی گفت: «حسین بالاخره جانباز شدیها.»
گوشی را که قطع کرد، پدر و مادر کمکم عمق درد را به جانش ریختند؛ حسین دو دست و دو پایش را برای میهن و مردمش در پای لانچر جا گذاشته بود. همان لحظه رو به پدر کرد و با افتخار گفت: «بابا، دیدید انتخابم درست بود و اشتباه نکردم؟» پدر لبخندی تلخ از روی درد زد و با تکان سر حرفش را تأیید کرد.
بلند شد تا حاضر شود و همزمان، با خودش خیلی چیزها را مرور کرد؛ باید قوی بود و با روحیهای خوب و حالی خوش به دیدن همسرش میرفت، حسین در آن شرایط بیش از هر چیزی به آرامش و روحیه او نیاز داشت؛ حسین... لبخندی نشست روی لبش؛ حالا خیلی بیشتر از گذشته به او افتخار میکرد. باید تکیهگاه روحی همسرش میشد و با جان و دل برای این کار آماده بود.
بین راه، سری به گلفروشی زد. بعد از انتخاب گل تا زمانی که فروشنده آن را تزیین کند رفت سراغ کارتها. بهترین انتخاب برای آن دسته گل کارتِ «تولدت مبارک» بود. بعد از آن مجروحیت سنگین، انگار حسین دوباره متولّد شده بود. پشت کارت هم نوشت: «حسین جان، تولّد دوبارهات را تبریک میگویم.» و کارت را به دست مرد گلفروش سپرد تا روی دسته گل نصب کند. لحظاتی بعد با روی باز و چهرهای امیدبخش، قویتر از هر زمان دیگری در زندگیاش وارد اتاق حسین شد که در بیمارستان به آقای لانچر معروف شده بود. رقیه و زهرا مدتی را در بیمارستان و کنار حسین گذراندند تا رو به بهبود رفت و مرخص شد.
درکنار هم برای ایران
حضور جانباز سرافراز حسین محمّدی با همسنگر همراهش خانم زهرا پیری در تجمعات این شبها نشان از این دارد که شوق زندگی و نور امید در دلش همچنان جاری است. دست و پای حسین رفت، ولی حضور همسری وفادار، عاشق و شیرزن در کنارش که گاهی در میادین تجمعات رجزخوانی هم میکند، همچنان برق امید را در چشمش و شور زندگی را در قلبش روشن نگه داشته است.
منابع:
(برداشت آزاد از مصاحبههای جانباز سرافراز آقای حسین محمدی و همسر محترمش خانم زهرا پیری)
- ۱- بدون تعارف با «حسین محمدی» جانباز دهه هشتادی که دست و پایش را پای لانچر داد - شبستان (shabestan.news)
- 2- ناگفتههای اولین دیدار همسر با جانبازِ مشهور جنگ رمضان (farsnews.ir)
- 3- ناگفتههای حسین محمدی و همسرش از جانبازی در جنگ رمضان - مشرق نیوز (mashreghnews.ir)