1405/3/4
کمی از ساعت 11 گذشته بود که از مدرسه ماکان زنگ زدند و گفتند که برای بردنش به مدرسه بروند. پدر پرسید: «کی بود؟» مادر درحالیکه شمارهای را میگرفت گفت: «از مدرسه شجره طیبه بود. گفتن برای بردن ماکان بریم مدرسه. زنگ بزنم سرویسش بره بیاردش.» هنوز مادر نگران نشده بود؛ چون آرامش شهر را دیده بود و خیالش راحت بود. بعدش هم پسرش را به منطقهی نظامی و استراتژیک که نفرستاده بود؛ ماکان هفتسالهاش در کلاس درس نشسته بود و داشت الفبا را یاد میگرفت. تماس را قطع کرد و خیالش که از برگشت ماکان با سرویس به خانه راحت شد، دوباره به آشپزخانه بازگشت. در حالوهوای خودش بود که صدایی به گوشش رسید. چیزی شبیه انفجار...