روسپیگری از افسانه تا واقعیت
17 سالش بود که وارد تهران شد؛ دختری که عشق هنرپیشگی او را از دیار غربت به تهران کشانده بود. این دوری برایش بسیار گران تمام شد. مادرش از غصۀ دوریاش دق کرد و مُرد. خودش هم در تهران هیچ جایی برای خوابیدن نداشت و شب را با رانندهای گذراند که قرار بود فردا او را به خانهاش ببرد؛ ولی دیگر او را ندید. او که در آرزوی ستارهشدن، قید همهچیز را زده بود، آنقدر درمانده بود که مجبور میشد با آدمهای دیگر، شبوروز بگذراند؛ ولی او نه هنرپیشه شد و نه پولوپلهای نصیبش گشت.
چرا پسرها از ازدواج فراریاند؟!
درست در سالهایی که تلویزیونِ ایران پر بود از تصویرِ رشد اقتصادی دوران هویدا، بعضی از جوانهای همین شهر در اتاق اداره میخوابیدند؛ نه به این دلیل که کار نداشتند؛ چون با وجود کار حتی اجارۀ خانهای کوچک هم برایشان رؤیا بود. در این اوضاع آشفته، صدها دختر و پسر ایستاده بودند که در روزنامهها دردِ دل خود را بنویسند و از وضعیت تلخ خود بگویند.
از انقلاب 57 تا شورش 1404
زمستان 1404 خشونتی به خود دید که در تاریخ نمونه نداشت. خشونتی که خیابانها را به خون مردم سرخ کرد و آسمان را با سوزاندن اموال عمومی و مساجد سیاه نمود. این حجم از خشونت در مصاحبههای رضاپهلوی نه تنها محکوم نشد که از لوازم مبارزه برشمرده شد. بسیاری انقلاب 57 را هم نمونهای از این نوع مبارزات معرفی کردند؛ اما تاریخ گواه واقعهای دیگر است...